به همراه ه مخوان یهای زند هیاد هوشنگ گُلشیری
***************************************************************
شناسنامه:
• مجموعۀ کامل اشعار نیما یوشیج
• گردآوری، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز
• چاپ اول: 1370
• صفحه بندی: بروجردی
• چاپ: فجر اسلام
• تیراژ: 4000 نسخه
*****************************************************************
از: PDF • گزینش، حروفچینی و تبدیل به
arashkania@yahoo.com /(http://groups.yahoo.com/group/arashkania) اَرَشْکانیا
یک توضیح ضروری : در بخش پیوست این مجموعه (که در فایل دیگری خواهد آمد ) در هنگامی که هوشنگ گلشیری
به اغلاط چاپی اشاره م ی کند، این اغلاط در مکتوب حاضر نیز وجود دارند. اما از آن جا که منبع اصلی این مجموعه
همان چیزی است که در شناسنامه فوق آمده است؛ متن مورد نظر بی هیچ کم و کاستی در این جا نیز آورده شده است.
(ارشکانیا)
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
2
افسانه
ای شاعرِ جوان
ی من در آن جا گرفته است و یک طرز مکالمه ی طبیعی و آزاد را « افسانه » این ساختمان که
نشان می دهد، شاید برای دفعه اول پسندید ه ی تو نباشد و شاید تو آن را به انداز ه ی من نپسندی .
همین طور شاید بگویی برای چه یک غزل این قدر طولانی و کلماتی که در آن ب ه کار برده شده
است نسبت به غَزَلِ قُدما، سَبُک؟ اما یگانه مقصود من همین آزادی در زبان و طولانی ساختن
مطلب بوده است . به علاوه انتخابِ یک روی ه ی مناس ب تر برای مکالمه که سابقاً هم مُ لا م حتَشَ م
کاشانی و دیگران به آن نزدیک شد ه اند. آخر این که من سود بیشتری خواستم از این کار گرفته
باشم.
به اعتقادِ من از این حیث که این ساختمان م ی تواند به نمای ش ها اختصاص داشته باشد .
بهترینِ ساختمان هاست برای رَسا ساختنِ نمایش ها. برای همین اختصاص، همانطور که سایر
خود را نمایش اسم گذاشته « افسانه » اقسامِ شعر هر کدام اسمی دارند، من هم می توانم ساختمانِ
و جز این هم بدانم که شایستۀ اسمِ دیگری نبود . زیرا که به طورِ اساسی این ساختمانی است که با
آن به خوبی می توان تئاتر ساخت. می توان اشخاصِ یک داستان را آزادانه به صحبت در آوَرْد.
اگر بعضی ساختما ن ها، مثلاً مثنوی به واسطه ی وسعت خود در شرح یک سرگذشت یا
وصف یک موضوع به تو کمی آزادی و رهایی م ی دهد تا بتواند قلبِ تو و فکرِ تو با هر ضربت
خود حرکتی کند، این ساختمان چندین برابر آن واجدِ این نوع مزیت است.
این ساختمان این قدر گنجایش دارد که هرچه بیشتر مطالبِ خود را در آن جا بدهی . از تو
می پذیرد: وصف، رمان، تعزیه، مضحکه ... هر چه بخواهی.
این ساختمان را اشخاص مجلسِ تو پذیرایی م ی کند، چنانکه د لَت بخواهد . برای این که آن ها
را آزاد می گذارد در یک یا چند مصراع یا یکی دو کلمه از روی اراده و طبیعت هر قدر بخواهند
صحبت بدارند . هر جا خواسته باشند سؤال و جواب خود را تمام کنند . بدون اینکه ناچاری و
کم وسعتی شعری آن ها را به سخن آورده باشد و چندین کلمه از خودت به آ ن ها بچسبانی تا
این که آن ها به قدر دو کلمه صحبت کرده باشند . در حقیقت در این ساختمان، اشخاصی هستند
که صحبت می کنند نه آن همه تَکَلُفّاتِ ش عری که قُدَما را مقید می ساخته است. نه آن همه کلمه ی
که اشعار را به توسط آن طولانی می ساختند. « گفت و پاسخ داد »
چیزی که بیشتر مرا به این ساختمانِ تازه معتقد کرده است همانا رعایت معنی و طبیعتِ
خاصِ هرچیز است و هیچ حُسنی برای شعر و شاعر بالاتر از این نیست که بهتر بتواند طبیعت
را تشریح کند و معنی را ب ه طور ساده جلوه بدهد . این قدرت و استعدادِ خود را بیشتر به کار
انداخته باشد . من وق تی که نمایش خود را به این سَبک تمام کرده به صحنه دادم، نشان خواهم داد
چطور و چه می خواهم بگویم . خواهی دانست این قدم پیشرفت اولی برای شعر ما بوده است .
اما حالا شاید بعضی تصوراتِ کوچکِ کوچک نتواند به تو م دَد بدهند تا به خوبی بفهمی که من
جویایِ چه کاری بوده ام و تفاوت این ساختمان را با ساختمان های کهنه بشناسی.
فقط نمونه است. ،« افسانه » نظریات مرا در دیباچه ی نمایش آینده ی من خواهی دید. این
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
3
تقدیم می کنم: « نظام وفا » به پیشگاهِ استاد
هرچند می دانم این منظومه هدیه ی ناچیزی است، اما
او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد
بخشید.
نیما یوشیج
دی ماه 1301
افسانه
در شب تیره، دیوانه ای کاو
دل به رنگی گریزان سپرده
در دره ش سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه یْ گیاهی فسرده
می کند داستانی غم آور
در میان بس آشفته مانده،
قصه ی دانه اش هست و دامی،
وز همه گفته و ناگفته مانده
از دلی رفته دارد پیامی،
داستان از خیالی پریشان:
ای دل من، دل من! » -
بینوا، مضطرا، قابلِ من!
با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصلِ من،
جز سرشکی به رخساره ی غم؟
آخر - ای بینوا دل!- چه دیدی
که ره رستگاری بریدی؟
مرغِ هرزه درایی، که بر هر
شاخیّ و شاخساری پریدی
تا بماندی زبون و فتاده؟
می توانستی ای دل، رهیدن
گر نخوردی فریب زمانه،
آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس
هر دمی یک ره و یک بهانه،
تا تو - ای مست!- با من ستیزی،
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
4
تا بستر مستی و غمگساری
کنی دوستاری. « فسانه » با
عالمی دایم از وی گریزد،
با تو او را بود سازگاری
« مبتلایی نیابد به از تو
مبتلایی که ماننده ی او » : افسانه
کس در این راه لغزان ندیده.
آه! دیری است کاین قصه گویند:
از برِ شاحه مرغی پریده
مانده بر جای از او آشیانه.
لیک این آشیان ها سراسر
بر کفِ بادها اندر آیند.
رهروان اندر این راه هستند
کاندر این غم، به غم می سرایند...
او یکی نیز از رهروان بود.
در برِ این خرابه مغازه،
وین بلند آسمان و ستاره
سال ها با هم افسرده بودید
وز حوادث به دل پاره پاره،
...« او ترا بوسه می زد، تو او را
سال ها با هم افسرده بودیم » : عاشق
سال ها همچو واماندگانی،
لیک موجی که آشفته می رفت
بودش از تو به لب داستانی.
«. می زدت لب، در آن موج، لبخند
من بر آن موج آشفته دیدم » : افسانه
«. یکه تازی سرآسیمه
اما » : عاشق
من سوی گل عذاری رسیدم
دَرهَمَشْ گیسوان چون معما،
« همچنان گردبادی مُشَوش
افسانه: من در این لحظه، از راهِ پنهان
«. نقش می بستم از او بر آبی
آه! من بوسه می دادم از دور » : عاشق
بر رُخِ او به خوابی - چه خوابی!-
با چه تصویرهای فسونگر!
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
5
ای افسانه، فسانه، فسانه!
ای خدنگ ترا من نشانه!
ای علاجِ دل، ای دارویِ درد
همرهِ گریه های شبانه!
با منِ سوخته در چه کاری؟
چیستی! ای نهان از نظرها!
ای نشسته سرِ رهگذرها!
ای پسرها همه ناله بر لب،
ناله ی تو همه از پدرها!
تو کِه ای؟ مادرت کِهْ؟ پدرت کِهْ؟
چون ز گهواره بیرونم آورد
مادرم سرگذشتِ تو می گفت،
بر من از رنگ و بوی تو می زد،
دیده از جذبه های تو می خفت.
می شدم بیهُش و مَحْوْ و مفتون.
رفته رفته که بر رَه فِتادم
از پیِ بازیِ بچگانه،
هر زمانی که شب در رسیدی،
بر لبی جشمه و رودخانه
در نهان، بانگِ تو می شنیدم.
ای فسانه! مگر تو نبودی
آن زمانی که من در صحاری،
می دویدم چو دیوانه، تنها،
داشتم زاری و اشکباری،
تو مرا اشک ها می سِتُردی؟
آن زمانی که من، مست گشته،
زُلف ها می فشاندم بر باد،
تو نبودی مگر هماهنگ
می شدی با من زار و ناشاد،
می زدی بر زمین آسمان را؟
در بَرِ گوسفندان، شبی تار
بودم افتاده من، زرد و بیمار؛
تو نبودی مگر آن هیولا،
- آن سیاهِ مهیبِ شرربار-
که کشیدم ز بیمِ تو فریاد؟
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
6
دَم، که لبخنده های بهاران
بود با سبزه ی جویباران
از بَرِ پرتو ماه تابان،
در بُنِ صخره های کوهساران،
هرکجا، بَزْمی و رَزْمی ترا بود.
بلبلِ بینوا ناله می زد.
بر رُخِ سبزه، شب ژاله می زد.
روی __________آن ماه از گرمی عشق،
چون گُل نار تَبْخالِه می زد.
می نوشتی تو هم سرگذشتی...
سرگذشتِ منی - ای فسانه!-
که پریشانی و غمگساری؟
با دلِ من به تشویش بسته
یا که دو دیده ی اشکباری؟
یا که شیطان رانده ز هر جای؟
قلبِ پُرگیرودار منی تو
که چنین ناشناسی و گمنام؟
یا سرشت منی، که نگشتی
در پیِ رونق و شهرت و نام؟
یا تو بختی که از من گریزی؟
هر کس از جانب خود ترا راند
بی خبر که تویی جاودانه.
تو که ای؟ - ای ز هر جای رانده-
با مَنَت بوده ره، دوستانه؟
قطره ی اشکی آیا تو، یا غم؟
یاد دارم شبی ماهتابی
نشسته، « نوبُن » بر سر کوه
دیده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو دیده رسته،
باد سردی دمیده از برِ کوه
ای طفل محزون! » : گفت با من که
از چه از خانه ی خود جدایی؟
چیست گمگشته ی تو در این جای؟
طفل! گل کرده با دلربایی
.« کُرگِویجی در این دره ی تنگ
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
7
چنگ در زلف من زد چو شانه،
نرم و آهسته و دوستانه
با من خسته ی بی نوا داشت
بازی و شوخی بچگانه...
ای فسانه! تو آن بادِ سردی؟
ای بسا خنده ها که زدی تو
بر خوشیّ و بدیّ گِل من.
ای بسا کامدی اشک ریزان
بر من و بر دل و حاصلِ من.
تو دَدی، یا رویی پری وار؟
ناشناسا! که هستی که هر جا
با منِ بی نوا بوده ای تو؟
هر زمانم کشیده در آغوش،
بیهُشی من افزوده ای تو؟
...«! ای فسانه! بگوف پاسخم ده
بس کن از پرسش - ای سوخته دل!- » : افسانه
بس که گفتی دلم ساختی خون.
باورم شد که از غصه مستی.
هر که را غم فزون، گفته افزون!
عاشقا! تو مرا می شناسی:
از دل بی هیاهو نهفته،
من یک آواره ی آسمانی.
وز زمان و زمین بازمانده،
هرچه هستم، برِ عاشقانم:
آنچه گویی منم، وآنچه خواهی.
من وجودی کهنه کار هستم،
خوانده ی بی کسانِ گرفتار.
بچه ها را به من، مادرِ پیر
بیم و لرزه دهد، در شبِ تار.
«! من یکی قصه ام بی سر و بُن
«؟ تو یکی قصه ای » : عاشق
آری، آری » : افسانه
قصه ی عاشقِ بی قراری.
نا امیدی، پر از اضطرابی
که به اندوه و شب زنده داری
سال ها در غم و انزوا زیست.
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
8
قصه ی عاشقیِ پُر زِ بیمم
گَر مهیبم چو دیو صحاری،
ور مرا پیرزنْ روستایی
غول خوانَد زِ آدمْ فراری
زاده ی اضطراب جهانم.
یک زمان دختری بوده ام من.
نازنین دلبری بوده ام من.
چشم ها پُر زِ آشوب کرده،
یکّه افسونگری بوده ام من.
آمدم بر مزاری نشسته
چنگِ سازنده ی من به دستی،
دستِ دیگر یکی جامِ باده.
نغمه ای ساز نکرده، سر مست،
شب ز چشمِ سیاهم، گشاده
قطره قطره سرشکِ پُر از خون
در همین لحظه تاریک می شد
در افق، صورتی ابرِ خونین.
در میانِ زمین و فلک بود
اختلاط صداهای سنگین
دور از این خیمه می رفت بالا.
خواب آمد مرا دیدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست
چنگ پاره شد و جام بشکست،
من ز دست دل و دل زِ من رَست،
رفتم و دیگرم تو ندیدی.
ای بسا وحشت انگیز شب ها
کز پسِ ابرها شد پدیدار
قامتی که ندانستی اش کیست،
با صدایی حزین و دل آزار
نامِ من در بُنِ گوش تو گفت...
عاشق! من همان ناشناسم
آن صدایم که از دل برآید.
صورتِ مردگان جهانم.
یک دمم که چو برقی سرآید.
قطره ی گرم چشمی تَرَم من.
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
9
چه در آن کوه ها داشت می ساخت
دستِ مَردُم بیالوده در گِل؟
لیک افسوس! از آن لحظه دیگر
ساکنین را نشد هیچ حاصل.
سال ها طی شدند از پسِ هم...
یک گَوزنِ فراری در آن جا
شاخه ای را زِ بَرگَش تُهی کرد...
گشت پیدا صداهای دیگر...
شکل مخروطی خانه ای فرد...
گَلّه ی چند بُز در چراگاه...
بعد از آن، مردِ چوپان پیری
اندر آن تنگنا جُست خانه.
قصه ای گشت پیدا، که در آن
بئد گُم هر سراغ و نشانه،
کرد از من درین راه معنی...
کی دلی با خبر بود از این راز
که بر آن جغد هم خواند غمناک؟
ریخت آن خانه ی شوق از هم،
چون نه جز نقش آن ماند بر خاک،
«! هرچه، بگریست، جز چشمِ شیطان
ای فسانه! خَسانند آنان » : عاشق
که فروبسته رَه را بر گلزار.
خَس، به صد سال طوفان نَنالد.
گل، زِ یک تندباد است بیمار.
تو مپوشان سخن ها که داری...
تو بگو با زبان دلِ خود،
- هیچ کس گوی نپسندد آن را-
می توان حیله ها راند در کار،
عیب باشد ولی نکته دان را
نکته پوشی پِیِ حرفِ مردم.
این، زبانِ دلِ افسردگان است،
نه زبانِ پیِ نام خیزان،
گوی در دل نگیرد کَسَش هیچ.
ما که در این جهانیم سوزان
«؟ کی در آن کلبه های دگر بود
حرف خود را بگیریم دنبال:
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
10
افسانه: هیچکس جز من، ای عاشقِ مست!
دیدی آن شور و بشنیدی آن بانگ
از بُن بام هایی که بشکست،
روی دیوارهایی که ماندند...
در یکی کلبه ی خُردِ چوبین،
طرف ویرانه ای، یاد داری؟
که یکی پیرزن روستایی
پنبه می رِشت و می کرد زاری،
خامُشی بود و تاریکی شب...
بادِ سرد از بون نعره می زد.
آتش اندر دلِ کلبه می سوخت.
دختری ناگه از در درآمد
که همی گفت و بر سر همی کوفت
«! ای دل من، دل من، دل من » -
آه از قلب خسته برآورد.
در بَرِ مادر افتاد و شد سرد
این چنین دخترِ بیدلی را
هیچ دانی چه زار و زبون کرد؟
عشق فانی کننده، منم عشق!
حاصلِ زندگانی منم، من!
روشنیّ جهانی منم، من!
من، فسانه، دلِ عاشقانم،
گر بود جسم و جانی، منم، من!
من گُلِ عشقم و زاده ی اشک!
یاد می آوری آن خرابه،
را « آلیو » آن شب و جنگلِ
که تو از کهنه ها می شمردی
می زدی بوسه خوبانِ نو را؟
«. زان زمان ها مرا دوست بودی
آن زمان ها، که از آن به ره ماند » : عاشق
«... همچنان کز سوارِ غباری
تند خیزی که، رَه شد پس از او » : افسانه
جای خالی نمای سواری
«... طعمه ی این بیابان موحش
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
11
لیک در خنده اش، آن نگارین، » : عاشق
مست می خواند و سرمست می رفت.
تا شناسد حریفش به مستی،
جام هرجای بر دست می رفت.
«! چه شبی! ماه خندان، چمن نرم
آه، عاشق! سحر بود آ ندَم. » : افسانه
سینه ی آسمان باز و روشن.
شد ز رَه کاروانِ طربناک
جَرَسش را به جا ماند شیون.
«. آتشش را اُجاقی که شد سَرد
عاشق: کوه ها راست اِستاده بودند.
«. درّه ها همچو دزدان خمیده
افسانه: آری ای عاشق! اقتاده بودند
دل ز کف دادگان، وارمیده؛
داستانیم از آن جاست در یاد:
هر کجا فتنه بود و شب و کین،
مردمی، مردمی کرده نابود
« کُپاچین » بر سرِ کوه های
نقطه ای سوخته در پیکر دود،
طفب بی تابی آمد به دنیا…
تا به هم یار و دمساز باشیم،
نکته ها آمد از قصه کوتاه.
اند آن گوشه، چوپانِ نی زن، زود
«. ناف از شیر خواری ببُرّید
عاشق: آه!
چه زمانی، چه دلکش زمانی!
قصه ی شادمانِ دلی بود،
«… باز آمد سوی خانه ی دل
عاشقا! جُغد گو بود، و بودش » : افسانه
«. آشننایی به ویرانه ی دل
عاشق:
هر دم امشب، از آنان که بودند
یاد می آورد جغد باطل،
ایستاده است، اِستائه گویی
« ناتل » آن نگارین به ویرانه ی
آری افسانه! یک جغدِ غمناک. »
«. دست بردست و با چشمِ غمناک
آمده از مزار مقدس » : افسانه
«. عاشقا! راهِ درمان بجوید
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
12
آمده با زبانی که دارد » : عاشق
قصه ی رفتگان را بگوید.
«. زندگان را بیابد در این غم
آمده تا به دست آوَرَد باز، » : افسانه
عاشق! آن را که بر جا نهاده است.
لیک چه سود، کاندر بیابان
هول را باز دندان گشاده است.
باید این جام گردد شکسته.
به که - ای نقشبندِ فسونکار!-
نقش دیگر برآری که شاید،
اندر این پرده، در نقشبندی
بیش ازین نزغمت غم فزاید.
جلوه گیرد سپید، از سیاهی.
آن چه بگذشت چون چشمه ی نوش
بود روزی بدانگونه کامروز
نکته اینست، دریاب فُرصت،
گنج در خانه، دل رنج اندوز
از چه؟ - آیا چمن دلربا نیست؟
آن زمانی که اَمرودِ وحشی
سایه افکنده آرام بر سنگ،
کاکُلی ها در آن جنگلِ دور
هنگ Ĥ می سُرایند با هم هم
که یکی زان میان است خوانا.
شِکوِه ها را بِنِه، خیز و بنگر
که چگونه زمستان سر آمد.
جنگل و کوه در رستخیز است،
عالَم از تیره رویی در آمد
چهره بُگشاد و چون برق خندید.
توده ی برف از هم شکافید
قله ی کوه شد یکسر اَبلَق.
مردِ چوپان درآمد زِ دَخمه
خنده زد شادمان و موفق
که دِگَر وقتِ سبزه چِرانی است.
عاشقا! خیز کامد بهاران
چشمه ی کوچک از کوه جوشید،
گُل به صحرا در آمد چو آتش،
رودِ تیره چو توفان خروشید،
دشت از گُل شده هفت رنگه.
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
13
آن پرنده پی لانه سازی
بر سرِ شاخه ها می سراید،
خار و خاشاک دارد به منقار،
شاخه ی سبز هر لحظه زاید
«. بچّگانی همه خُرد و زیبا
« ورازون » به راهِ « سریها » در » : عاشق
«. گرگ، دزدیده سر می نماید
افسانه: عاشق! اینها چه حرفی است؟ اکنون
گرگ - کاو دیری آن جا نپاید-
از بهار است آن گونه رقصان.
آفتاب طلایی بتابید
بر سر ژاله ی صبحگاهی.
ژاله ها دانه دانه درخشند
همچو الماس و در آب ماهی
بر سرِ موج ها زند مُعُلّق.
تو هم - ای بینوا! – شاد بخرام
که زِ هر سو نشاطِ بهار است،
که به هر جا زمانه به رقص است،
تا به کی دیده ات اشکبار است؟
بوسه ای زن که زمان رَوَنده است.
دور گردن گذشته زِ خاطر.
روی دامانِ این کوه، بنگر
بره های سفید و سیه را،
نغمه ی زنگ ها را، که یکسر
چو دلِ عاشق، آوازخوان اَند.
اینک ،« بیشل » بر سبزه ی
نازنینی است خندان نشسته،
از همه رنگ، گُل های کوچک
گِرد آورده و دست بسته
تا کُنَد هدیه ی عشقبازان.
همّتی کُن که دزدیده، او را
هر دَمی جانبِ تو نگاهی است
عاشقا! گر سیه دوست داری،
اینک او را دو چشمِ سیاهی است
«. که زِ غوغا دل غُصه گوی است
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
14
عاشق: رو فسانه! که این ها فریب است.
دل زِ وصل و خوشی بی نصیب است.
دیدن و سوزش و شادمانی
چه خیالی و وَهمی عجیب است!
بی خبر شاد و بینا فسرده است!
خنده ای ناشِکُفت از گُلِ من
که زِ بارانِ زَهری نشد تَر.
من به بازار کالا فروشان
داده ام هرچه را، در برابر
شادی روزِ گُم گَشته ای را...
ناشناسی دلم بُرد و گُم شد،
من پیِ دِل کنون بی قرارم.
لیکن از مستی باده ی دوش،
می رَوَم سَر گِران و خُمارم.
«. جُرعه ای بایدم، تا رَهَم من
که زِ نو قطره ای چند ریزی؟ » : افسانه
.«! بینوا عاشقا
گَر نریزم » : عاشق
دل چگونه توان رَهیدن؟
چون توانم که دلشاد خیزم
«. بنگرم بر بساطِ بهاران
حالیا تو بیا و رها کُن » : افسانه
اول و آخرِ زندگانی.
وَز گذشته ها میاور دِگَر یاد
که بدین ها نَیَرزَد جهانی
«. که زبونِ دلِ خود شَوی تو
عاشق: لیک افسوس! چون مارَم این دَرد
می گَزَد بندِ هر بندِ جان را.
پیچَم از درد بر خود چو ماران،
تَنگ کرده به تن استخوان را.
چون فریبم در این حال کان هست؟
قلبِ من نامه ی آسمان هاست.
مدفنِ آرزوها و جان هاست.
ظاهرش خنده های زمانه،
باطنِ آن سِرِشکِ نهان هاست.
چون رها دارَمَش؟ چون گُریزم؟
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
15
همرَها! باز آمد سیاهی،
می بَرَندَم به خواهی نخواهی.
می درخشد ستاره بدانسان
که یکی شعله ور در تباهی.
می کِشَد باد، محکمْ غریوی.
زیر آن تپّه ها که نهان است،
حالیا روبَه آوازه خوان است.
کوه و جنگل بدان مانَد اینجا،
که نمایشگهِ روبَهان است.
«. هر پرنده به یک شاخه در خواب
هر پرنده به کُنجی فسرده، » : افسانه
...«. شب دلِ عاشقی مَست خورده
خسته این خاکدان، ای فسانه! » : عاشق
چشم ها بسته، خوابش ببُرده.
با خیالِ دِگَر رفته از هوش...
بگذر از من، رها کن دلم را
که بسی خوابِ آشفته دیده است.
عاشق و عشق و معشوق و عالم،
آن چه دیده، همه خُفته دیده است،
عاشقم، هُفته ام، غافلم من!
گُل، به جامه درون پُر ناز است.
بُلبُلِ شیفته، چاره ساز است.
رُخ نتابیده، ناکام پژمرد.
بازگو! این چه غوغا، چه راز است؟
یک دَم و این همه کشمکش ها!
آن چه من دیده ام خواب بوده،
نقش یا رُخ بر آب بوده،
عشق، هذیانِ بیماری ای بود،
یا خُمارِ مِی ای ناب بوده.
همرها! این چه هنگامه ای بود؟
بر سرِ ساحلِ خلوتی، ما
می دویویم و خوشحال بودیم.
با نَفَس های صبحی طَرَبناک
نغمه های طَرَب می سرودیم
نَه غمِ روزگارِ جدایی.
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
16
کوچ می کرد با ما قبیله.
ما، شماله به کف، در برِ هم.
کوه ها، پهلوانانِ خودسر،
سر بَر افراشته روی در هم.
گَلّه ی ما، همه رفته از پیش.
تا دَمِ صبح می سوخت آتش.
باد فرسوده می رفت و می خواند.
مثلِ این که، در آن درّه ی تنگ،
عدّه ای رفته، یک عده می مانْد
زیرِ دیوارِ از سَرو و شمشاد.
آه، افسانه! در من بهشتی است
همچو ویرانه ای در بَرِ من:
آبش از چشمه ی چشمّ نمناک،
خاکَش، از مُشتِ خاکسترِ من،
تا نبینی به صورتِ خموشم.
من بَسی دید هام صبحِ روشن،
گُل به لبخند و جنگل سِتُردِه.
بَس شبان اندر او ماِ غمگین،
کاروان را جَرَس ها فِسُرده،
پای من خشته، اندر بیابان.
دیده ام رویِ بیمار ناکان
با چراغی که خاموش می شد،
چون یکی داغ دل دیده محراب
ناله ای را نهان گوش می شد.
شکل دیوار، سنگین و خاموش.
در هم افتاد دندانه ی کوه.
سیل برداشت ناگاه فریاد.
فاخته کرد گُم آشیانه
مانّد توکا به ویرانه آباد،
رفته از یادش اندیشه ی جُفت...
که تواند مرا دوست دارد
وندر آن بهره ی خود نجوید؟
هر کس از بَهرِ خود در تکاپوست،
کس نچیند گُلی که نَبوید.
عشقِ بی حَظّ و حاصل، خیالی ست!
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
17
آن که پشمینه پوشددیری،
نغمه ها زد همه جاودانه؛
عاشقِ زندگانیّ خود بود
بی خبر، در لباسِ فسانه
خویشتن را فریبی همی داد.
خنده زد عقلِ زیرک بر این حرف
کز پیِ این جهان هم جهانی ست.
آدمی، زاده ی خاکِ ناچیز،
بسته ی عشق های نهانی ست،
عشوه ی زندگانی ست این حرف.
بارِ رنجی بسر بارِ صد رنج،
- خواهی اَر نکته ای بشنوی راست-
محو شد چشمِ رنجور زاری،
مانْد از او زبانی که گویاست
تا دهد شرح عشقِ دگرسان.
حافظا! این چه کید و دروغی ست
کَز زبانِ می و جام و ساقی ست؟
نالی اَر تا اَبَد، باوَرَم نیست
که بر آن عشق بازی که باقی ست.
من بر آن عاشقم که رَوَنده است!
در شگفتم! من و تو که هستیم؟
وز کُدامین خُمِ کهنه مستیم؟
ای بسا قیدها که شکستیم،
باز از قیدِ وَهمی نَرَستیم،
بی خبر خنده زن، بیهُده نال.
ای فسانه! رها در اشکم
کاتشی شعله زد جانِ من سوخت.
گرچه اختیاری نمانده ست،
من چه سازم؟ جز اینم نیاموخت
«. هرزه گَردیّ دل، نغمه ی روح
عاشق! این ها سخن های تو بود؟ » : افسانه
حرف بسیارها می توان زد!
می توان چون یکی تِکّه ی دود
نقشِ تردید در آسمان زد،
می توان چون شبی مانْد حاموش.
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
18
می توان چون غُلامان، به طاعت
شنوا بود و فرمانبر، اما
عشق هر لحظه پرواز جوید،
عقل هر روز بیند معما،
و آدمیزاده در این کشاکش.
لیک این نکته هست و نه جز این:
ما شریک همیم اندر این کار.
صد اگر نقش از دل بر آید،
سایه آن گونه افتاده به دیوار
که بینند و جویند مردم.
خیز اینک در این رَه، که ما را
خبر از رفتگان نیست در دست.
شادی آورده، با هم توانیم
نقش دیگر بر این داستان بست.
(زشت و زیبا، نشانی که از ماست.)
تو خواهی مرا و من ترا نیز،
این چه کِبر و چه شوخی، چه نازی ست؟
به دو پا رانی، از دست خوانی،
با من آیا ترا قصدِ بازی ست؟
تو مرا سر به سر می گذاری؟
ای گُلِ نوشکفته! اگر چند
زود گشتی زبون و فسرده،
از وفور جوانی چنینی
هرچه کان زنده تر، زود مُرده.
با چنین زنده من کار دارم.
می زدم مت در این کُهنه گیتی
بر دلِ زندگان دایماً دست.
دَرِ این باغ اکنون گشادند
که دَر از خارزاران بسی بست.
شد بهارِ تو با تو پدیدار.
نوگُلِ من؟ گلی، گرچه پنهان
در بُن شاخه ی خارزاری.
عاشقِ تو، ترا بازیابد
سازد از عشقِ تو بی قراری؛
هر پرنده ترا آشنا نیست.
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
19
بُلبُلِ بینوا زیِ تو آید.
عاشقِ مبتلا زِِیِ تو آید.
طینتِ تو همه ماجرایی ست،
طالبِ ماجرا زیِ تو آید.
«! تو تسلی دهِ عاشقانی
عاشق: ای فسانه! مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند...
زاده ی کوهم، آورده ی اَبر،
بِه که بر سبزه ام واگذارند
با بهاری که هست در آغوشم.
کس نخواهم زَنَد بر دلم دست،
که دلم آشیانِ دلی هست.
زاشیانم اگر حاصلی نیست،
من برآنم کر آن حاصلی هست،
«. به فریب و خیالی منم خوش
افسانه: عاشق! از هر فریبنده کان هست،
یک فریب دلاویزتر، من!
کهنه خواهد شدن آنچه خیزد،
یک دروغِ کهن خیزتر، من!
رانده ی عاقلان، خوانده ی تو،
«. کرده در خلوتِ کوه منزل
«. همچو من » : عاشق
چون تو از دردّ خاموش. » : افسانه
«. بگذرانم ز چشم آنچه بینم
«. عاشق: تا نیابی دلی را همه خوش
دردش افتاده اندر رگ و پوست... » افسانه
عاشق! با همه این سخن ها
به محک آمدت تکّه ی زر.
چه حوشی؟ چه زبانی، چه مقصود؟
گردد این شاخه یک روز بی بَر
لیک سیراب از این جوی اکنون.
یک حقیقت فقط هست برجا:
آن چنانی که بایست، بودن!
یک فریب است ره جُسته هر جا:
- چشم ها بسته، بایست بودن!
«. ما چنانیم لیکن، که هستیم
چکامه های گزیده نیما یوشیج
http://groups.yahoo.com/group/arashkania
ARASHKANIA@YAHOO.COM
20
عاشق: آه افسانه! حرفی ست این راست.
گر فریبی زِ ما خاست مائیم.
روزگاری اگر فرصتی ماند
بیش از این با هم اندر صفائیم،
همدل و همزبان و هماهنگ.
تو دروغی، دروغی دلاویز
تو غمی، یک غمِ سخت زیبا.
بی بها مانده عشق و دلِ من،
می سپارم به تو، عشق و دل را
که تو خود را به من واگذاری.
ای دروغ! ای غم! ای نیک و بد، تو!
چه کَسَت گفت از جای برخیز؟
چه کَسَت گفت زین ره به یک سو،
همچو گُل بر سر شاخه آویز،
همچو مهتاب در صحنه ی باغ.
ای دلِ عاشقان! ای فسانه!
ای زده نقش ها بر زمانه!
ای که از چنگِ خود باز کردی
غمه های همه جاودانه،
بوسه، بوسه، لبِ عاشقان را.
در پسِ ابرهایم نهان دار،
تا صدای مرا جز فرشته
نشنوند ایچ در آسمان ها،
کَس نخواند زِ من این نوشته
جز دلِ عاشقِ بی قراری.
اشکِ من ریز بر گونه ی او،
ناله ام در دلِ وی به پا کن.
روح گُمنامم آنجا فرود آر
که برآید از آن جای شیون،
آتش آشفته خیزد زِ دل ها
هان! به پیش آی ازین درّه ی تنگ
که بهین خوابگاه شبان هاست،
که کسی را نه راهی بر آن است،
تا در اینجا که هر چیز تنهاست
«... بسرائیم دلتنگ با هم
دی ماه 1301__




