تبليغاتX
دل شکستگان
~?~~?~
دل شکستگان

دنیای قالب و کدهای جاوادنیای قالب و کدهای جاوا
دنیای قالب و کدهای جاوا
http://sarevaght.com/web/tools/rating/newrating.htm?NEWCODE

متن 1

متن 2

متن 3

متن4


دنیای قالب و کدهای جاوا

*
*
*
*

دنیای قالب و کدهای جاوا

بهترين کدهاي موزيک و قالبهاي وبلاگ

دستتو بده من بيا تو كد موزيك

فرياد عشق(h@m!d 366)


به همراه ه مخوان یهای زند هیاد هوشنگ گُلشیری

***************************************************************

شناسنامه:

• مجموعۀ کامل اشعار نیما یوشیج

• گردآوری، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز

• چاپ اول: 1370

• صفحه بندی: بروجردی

• چاپ: فجر اسلام

• تیراژ: 4000 نسخه

*****************************************************************

از: PDF • گزینش، حروفچینی و تبدیل به

arashkania@yahoo.com /(http://groups.yahoo.com/group/arashkania) اَرَشْکانیا

یک توضیح ضروری : در بخش پیوست این مجموعه (که در فایل دیگری خواهد آمد ) در هنگامی که هوشنگ گلشیری

به اغلاط چاپی اشاره م ی کند، این اغلاط در مکتوب حاضر نیز وجود دارند. اما از آن جا که منبع اصلی این مجموعه

همان چیزی است که در شناسنامه فوق آمده است؛ متن مورد نظر بی هیچ کم و کاستی در این جا نیز آورده شده است.

(ارشکانیا)

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

2

افسانه

ای شاعرِ جوان

ی من در آن جا گرفته است و یک طرز مکالمه ی طبیعی و آزاد را « افسانه » این ساختمان که

نشان می دهد، شاید برای دفعه اول پسندید ه ی تو نباشد و شاید تو آن را به انداز ه ی من نپسندی .

همین طور شاید بگویی برای چه یک غزل این قدر طولانی و کلماتی که در آن ب ه کار برده شده

است نسبت به غَزَلِ قُدما، سَبُک؟ اما یگانه مقصود من همین آزادی در زبان و طولانی ساختن

مطلب بوده است . به علاوه انتخابِ یک روی ه ی مناس ب تر برای مکالمه که سابقاً هم مُ لا م حتَشَ م

کاشانی و دیگران به آن نزدیک شد ه اند. آخر این که من سود بیشتری خواستم از این کار گرفته

باشم.

به اعتقادِ من از این حیث که این ساختمان م ی تواند به نمای ش ها اختصاص داشته باشد .

بهترینِ ساختمان هاست برای رَسا ساختنِ نمایش ها. برای همین اختصاص، همانطور که سایر

خود را نمایش اسم گذاشته « افسانه » اقسامِ شعر هر کدام اسمی دارند، من هم می توانم ساختمانِ

و جز این هم بدانم که شایستۀ اسمِ دیگری نبود . زیرا که به طورِ اساسی این ساختمانی است که با

آن به خوبی می توان تئاتر ساخت. می توان اشخاصِ یک داستان را آزادانه به صحبت در آوَرْد.

اگر بعضی ساختما ن ها، مثلاً مثنوی به واسطه ی وسعت خود در شرح یک سرگذشت یا

وصف یک موضوع به تو کمی آزادی و رهایی م ی دهد تا بتواند قلبِ تو و فکرِ تو با هر ضربت

خود حرکتی کند، این ساختمان چندین برابر آن واجدِ این نوع مزیت است.

این ساختمان این قدر گنجایش دارد که هرچه بیشتر مطالبِ خود را در آن جا بدهی . از تو

می پذیرد: وصف، رمان، تعزیه، مضحکه ... هر چه بخواهی.

این ساختمان را اشخاص مجلسِ تو پذیرایی م ی کند، چنانکه د لَت بخواهد . برای این که آن ها

را آزاد می گذارد در یک یا چند مصراع یا یکی دو کلمه از روی اراده و طبیعت هر قدر بخواهند

صحبت بدارند . هر جا خواسته باشند سؤال و جواب خود را تمام کنند . بدون اینکه ناچاری و

کم وسعتی شعری آن ها را به سخن آورده باشد و چندین کلمه از خودت به آ ن ها بچسبانی تا

این که آن ها به قدر دو کلمه صحبت کرده باشند . در حقیقت در این ساختمان، اشخاصی هستند

که صحبت می کنند نه آن همه تَکَلُفّاتِ ش عری که قُدَما را مقید می ساخته است. نه آن همه کلمه ی

که اشعار را به توسط آن طولانی می ساختند. « گفت و پاسخ داد »

چیزی که بیشتر مرا به این ساختمانِ تازه معتقد کرده است همانا رعایت معنی و طبیعتِ

خاصِ هرچیز است و هیچ حُسنی برای شعر و شاعر بالاتر از این نیست که بهتر بتواند طبیعت

را تشریح کند و معنی را ب ه طور ساده جلوه بدهد . این قدرت و استعدادِ خود را بیشتر به کار

انداخته باشد . من وق تی که نمایش خود را به این سَبک تمام کرده به صحنه دادم، نشان خواهم داد

چطور و چه می خواهم بگویم . خواهی دانست این قدم پیشرفت اولی برای شعر ما بوده است .

اما حالا شاید بعضی تصوراتِ کوچکِ کوچک نتواند به تو م دَد بدهند تا به خوبی بفهمی که من

جویایِ چه کاری بوده ام و تفاوت این ساختمان را با ساختمان های کهنه بشناسی.

فقط نمونه است. ،« افسانه » نظریات مرا در دیباچه ی نمایش آینده ی من خواهی دید. این

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

3

تقدیم می کنم: « نظام وفا » به پیشگاهِ استاد

هرچند می دانم این منظومه هدیه ی ناچیزی است، اما

او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد

بخشید.

نیما یوشیج

دی ماه 1301

افسانه

در شب تیره، دیوانه ای کاو

دل به رنگی گریزان سپرده

در دره ش سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه یْ گیاهی فسرده

می کند داستانی غم آور

در میان بس آشفته مانده،

قصه ی دانه اش هست و دامی،

وز همه گفته و ناگفته مانده

از دلی رفته دارد پیامی،

داستان از خیالی پریشان:

ای دل من، دل من! » -

بینوا، مضطرا، قابلِ من!

با همه خوبی و قدر و دعوی

از تو آخر چه شد حاصلِ من،

جز سرشکی به رخساره ی غم؟

آخر - ای بینوا دل!- چه دیدی

که ره رستگاری بریدی؟

مرغِ هرزه درایی، که بر هر

شاخیّ و شاخساری پریدی

تا بماندی زبون و فتاده؟

می توانستی ای دل، رهیدن

گر نخوردی فریب زمانه،

آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس

هر دمی یک ره و یک بهانه،

تا تو - ای مست!- با من ستیزی،

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

4

تا بستر مستی و غمگساری

کنی دوستاری. « فسانه » با

عالمی دایم از وی گریزد،

با تو او را بود سازگاری

« مبتلایی نیابد به از تو

مبتلایی که ماننده ی او » : افسانه

کس در این راه لغزان ندیده.

آه! دیری است کاین قصه گویند:

از برِ شاحه مرغی پریده

مانده بر جای از او آشیانه.

لیک این آشیان ها سراسر

بر کفِ بادها اندر آیند.

رهروان اندر این راه هستند

کاندر این غم، به غم می سرایند...

او یکی نیز از رهروان بود.

در برِ این خرابه مغازه،

وین بلند آسمان و ستاره

سال ها با هم افسرده بودید

وز حوادث به دل پاره پاره،

...« او ترا بوسه می زد، تو او را

سال ها با هم افسرده بودیم » : عاشق

سال ها همچو واماندگانی،

لیک موجی که آشفته می رفت

بودش از تو به لب داستانی.

«. می زدت لب، در آن موج، لبخند

من بر آن موج آشفته دیدم » : افسانه

«. یکه تازی سرآسیمه

اما » : عاشق

من سوی گل عذاری رسیدم

دَرهَمَشْ گیسوان چون معما،

« همچنان گردبادی مُشَوش

افسانه: من در این لحظه، از راهِ پنهان

«. نقش می بستم از او بر آبی

آه! من بوسه می دادم از دور » : عاشق

بر رُخِ او به خوابی - چه خوابی!-

با چه تصویرهای فسونگر!

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

5

ای افسانه، فسانه، فسانه!

ای خدنگ ترا من نشانه!

ای علاجِ دل، ای دارویِ درد

همرهِ گریه های شبانه!

با منِ سوخته در چه کاری؟

چیستی! ای نهان از نظرها!

ای نشسته سرِ رهگذرها!

ای پسرها همه ناله بر لب،

ناله ی تو همه از پدرها!

تو کِه ای؟ مادرت کِهْ؟ پدرت کِهْ؟

چون ز گهواره بیرونم آورد

مادرم سرگذشتِ تو می گفت،

بر من از رنگ و بوی تو می زد،

دیده از جذبه های تو می خفت.

می شدم بیهُش و مَحْوْ و مفتون.

رفته رفته که بر رَه فِتادم

از پیِ بازیِ بچگانه،

هر زمانی که شب در رسیدی،

بر لبی جشمه و رودخانه

در نهان، بانگِ تو می شنیدم.

ای فسانه! مگر تو نبودی

آن زمانی که من در صحاری،

می دویدم چو دیوانه، تنها،

داشتم زاری و اشکباری،

تو مرا اشک ها می سِتُردی؟

آن زمانی که من، مست گشته،

زُلف ها می فشاندم بر باد،

تو نبودی مگر هماهنگ

می شدی با من زار و ناشاد،

می زدی بر زمین آسمان را؟

در بَرِ گوسفندان، شبی تار

بودم افتاده من، زرد و بیمار؛

تو نبودی مگر آن هیولا،

- آن سیاهِ مهیبِ شرربار-

که کشیدم ز بیمِ تو فریاد؟

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

6

دَم، که لبخنده های بهاران

بود با سبزه ی جویباران

از بَرِ پرتو ماه تابان،

در بُنِ صخره های کوهساران،

هرکجا، بَزْمی و رَزْمی ترا بود.

بلبلِ بینوا ناله می زد.

بر رُخِ سبزه، شب ژاله می زد.

روی __________آن ماه از گرمی عشق،

چون گُل نار تَبْخالِه می زد.

می نوشتی تو هم سرگذشتی...

سرگذشتِ منی - ای فسانه!-

که پریشانی و غمگساری؟

با دلِ من به تشویش بسته

یا که دو دیده ی اشکباری؟

یا که شیطان رانده ز هر جای؟

قلبِ پُرگیرودار منی تو

که چنین ناشناسی و گمنام؟

یا سرشت منی، که نگشتی

در پیِ رونق و شهرت و نام؟

یا تو بختی که از من گریزی؟

هر کس از جانب خود ترا راند

بی خبر که تویی جاودانه.

تو که ای؟ - ای ز هر جای رانده-

با مَنَت بوده ره، دوستانه؟

قطره ی اشکی آیا تو، یا غم؟

یاد دارم شبی ماهتابی

نشسته، « نوبُن » بر سر کوه

دیده از سوز دل خواب رفته

دل ز غوغای دو دیده رسته،

باد سردی دمیده از برِ کوه

ای طفل محزون! » : گفت با من که

از چه از خانه ی خود جدایی؟

چیست گمگشته ی تو در این جای؟

طفل! گل کرده با دلربایی

.« کُرگِویجی در این دره ی تنگ

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

7

چنگ در زلف من زد چو شانه،

نرم و آهسته و دوستانه

با من خسته ی بی نوا داشت

بازی و شوخی بچگانه...

ای فسانه! تو آن بادِ سردی؟

ای بسا خنده ها که زدی تو

بر خوشیّ و بدیّ گِل من.

ای بسا کامدی اشک ریزان

بر من و بر دل و حاصلِ من.

تو دَدی، یا رویی پری وار؟

ناشناسا! که هستی که هر جا

با منِ بی نوا بوده ای تو؟

هر زمانم کشیده در آغوش،

بیهُشی من افزوده ای تو؟

...«! ای فسانه! بگوف پاسخم ده

بس کن از پرسش - ای سوخته دل!- » : افسانه

بس که گفتی دلم ساختی خون.

باورم شد که از غصه مستی.

هر که را غم فزون، گفته افزون!

عاشقا! تو مرا می شناسی:

از دل بی هیاهو نهفته،

من یک آواره ی آسمانی.

وز زمان و زمین بازمانده،

هرچه هستم، برِ عاشقانم:

آنچه گویی منم، وآنچه خواهی.

من وجودی کهنه کار هستم،

خوانده ی بی کسانِ گرفتار.

بچه ها را به من، مادرِ پیر

بیم و لرزه دهد، در شبِ تار.

«! من یکی قصه ام بی سر و بُن

«؟ تو یکی قصه ای » : عاشق

آری، آری » : افسانه

قصه ی عاشقِ بی قراری.

نا امیدی، پر از اضطرابی

که به اندوه و شب زنده داری

سال ها در غم و انزوا زیست.

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

8

قصه ی عاشقیِ پُر زِ بیمم

گَر مهیبم چو دیو صحاری،

ور مرا پیرزنْ روستایی

غول خوانَد زِ آدمْ فراری

زاده ی اضطراب جهانم.

یک زمان دختری بوده ام من.

نازنین دلبری بوده ام من.

چشم ها پُر زِ آشوب کرده،

یکّه افسونگری بوده ام من.

آمدم بر مزاری نشسته

چنگِ سازنده ی من به دستی،

دستِ دیگر یکی جامِ باده.

نغمه ای ساز نکرده، سر مست،

شب ز چشمِ سیاهم، گشاده

قطره قطره سرشکِ پُر از خون

در همین لحظه تاریک می شد

در افق، صورتی ابرِ خونین.

در میانِ زمین و فلک بود

اختلاط صداهای سنگین

دور از این خیمه می رفت بالا.

خواب آمد مرا دیدگان بست

جام و چنگم فتادند از دست

چنگ پاره شد و جام بشکست،

من ز دست دل و دل زِ من رَست،

رفتم و دیگرم تو ندیدی.

ای بسا وحشت انگیز شب ها

کز پسِ ابرها شد پدیدار

قامتی که ندانستی اش کیست،

با صدایی حزین و دل آزار

نامِ من در بُنِ گوش تو گفت...

عاشق! من همان ناشناسم

آن صدایم که از دل برآید.

صورتِ مردگان جهانم.

یک دمم که چو برقی سرآید.

قطره ی گرم چشمی تَرَم من.

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

9

چه در آن کوه ها داشت می ساخت

دستِ مَردُم بیالوده در گِل؟

لیک افسوس! از آن لحظه دیگر

ساکنین را نشد هیچ حاصل.

سال ها طی شدند از پسِ هم...

یک گَوزنِ فراری در آن جا

شاخه ای را زِ بَرگَش تُهی کرد...

گشت پیدا صداهای دیگر...

شکل مخروطی خانه ای فرد...

گَلّه ی چند بُز در چراگاه...

بعد از آن، مردِ چوپان پیری

اندر آن تنگنا جُست خانه.

قصه ای گشت پیدا، که در آن

بئد گُم هر سراغ و نشانه،

کرد از من درین راه معنی...

کی دلی با خبر بود از این راز

که بر آن جغد هم خواند غمناک؟

ریخت آن خانه ی شوق از هم،

چون نه جز نقش آن ماند بر خاک،

«! هرچه، بگریست، جز چشمِ شیطان

ای فسانه! خَسانند آنان » : عاشق

که فروبسته رَه را بر گلزار.

خَس، به صد سال طوفان نَنالد.

گل، زِ یک تندباد است بیمار.

تو مپوشان سخن ها که داری...

تو بگو با زبان دلِ خود،

- هیچ کس گوی نپسندد آن را-

می توان حیله ها راند در کار،

عیب باشد ولی نکته دان را

نکته پوشی پِیِ حرفِ مردم.

این، زبانِ دلِ افسردگان است،

نه زبانِ پیِ نام خیزان،

گوی در دل نگیرد کَسَش هیچ.

ما که در این جهانیم سوزان

«؟ کی در آن کلبه های دگر بود

حرف خود را بگیریم دنبال:

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

10

افسانه: هیچکس جز من، ای عاشقِ مست!

دیدی آن شور و بشنیدی آن بانگ

از بُن بام هایی که بشکست،

روی دیوارهایی که ماندند...

در یکی کلبه ی خُردِ چوبین،

طرف ویرانه ای، یاد داری؟

که یکی پیرزن روستایی

پنبه می رِشت و می کرد زاری،

خامُشی بود و تاریکی شب...

بادِ سرد از بون نعره می زد.

آتش اندر دلِ کلبه می سوخت.

دختری ناگه از در درآمد

که همی گفت و بر سر همی کوفت

«! ای دل من، دل من، دل من » -

آه از قلب خسته برآورد.

در بَرِ مادر افتاد و شد سرد

این چنین دخترِ بیدلی را

هیچ دانی چه زار و زبون کرد؟

عشق فانی کننده، منم عشق!

حاصلِ زندگانی منم، من!

روشنیّ جهانی منم، من!

من، فسانه، دلِ عاشقانم،

گر بود جسم و جانی، منم، من!

من گُلِ عشقم و زاده ی اشک!

یاد می آوری آن خرابه،

را « آلیو » آن شب و جنگلِ

که تو از کهنه ها می شمردی

می زدی بوسه خوبانِ نو را؟

«. زان زمان ها مرا دوست بودی

آن زمان ها، که از آن به ره ماند » : عاشق

«... همچنان کز سوارِ غباری

تند خیزی که، رَه شد پس از او » : افسانه

جای خالی نمای سواری

«... طعمه ی این بیابان موحش

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

11

لیک در خنده اش، آن نگارین، » : عاشق

مست می خواند و سرمست می رفت.

تا شناسد حریفش به مستی،

جام هرجای بر دست می رفت.

«! چه شبی! ماه خندان، چمن نرم

آه، عاشق! سحر بود آ ندَم. » : افسانه

سینه ی آسمان باز و روشن.

شد ز رَه کاروانِ طربناک

جَرَسش را به جا ماند شیون.

«. آتشش را اُجاقی که شد سَرد

عاشق: کوه ها راست اِستاده بودند.

«. درّه ها همچو دزدان خمیده

افسانه: آری ای عاشق! اقتاده بودند

دل ز کف دادگان، وارمیده؛

داستانیم از آن جاست در یاد:

هر کجا فتنه بود و شب و کین،

مردمی، مردمی کرده نابود

« کُپاچین » بر سرِ کوه های

نقطه ای سوخته در پیکر دود،

طفب بی تابی آمد به دنیا…

تا به هم یار و دمساز باشیم،

نکته ها آمد از قصه کوتاه.

اند آن گوشه، چوپانِ نی زن، زود

«. ناف از شیر خواری ببُرّید

عاشق: آه!

چه زمانی، چه دلکش زمانی!

قصه ی شادمانِ دلی بود،

«… باز آمد سوی خانه ی دل

عاشقا! جُغد گو بود، و بودش » : افسانه

«. آشننایی به ویرانه ی دل

عاشق:

هر دم امشب، از آنان که بودند

یاد می آورد جغد باطل،

ایستاده است، اِستائه گویی

« ناتل » آن نگارین به ویرانه ی

آری افسانه! یک جغدِ غمناک. »

«. دست بردست و با چشمِ غمناک

آمده از مزار مقدس » : افسانه

«. عاشقا! راهِ درمان بجوید

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

12

آمده با زبانی که دارد » : عاشق

قصه ی رفتگان را بگوید.

«. زندگان را بیابد در این غم

آمده تا به دست آوَرَد باز، » : افسانه

عاشق! آن را که بر جا نهاده است.

لیک چه سود، کاندر بیابان

هول را باز دندان گشاده است.

باید این جام گردد شکسته.

به که - ای نقشبندِ فسونکار!-

نقش دیگر برآری که شاید،

اندر این پرده، در نقشبندی

بیش ازین نزغمت غم فزاید.

جلوه گیرد سپید، از سیاهی.

آن چه بگذشت چون چشمه ی نوش

بود روزی بدانگونه کامروز

نکته اینست، دریاب فُرصت،

گنج در خانه، دل رنج اندوز

از چه؟ - آیا چمن دلربا نیست؟

آن زمانی که اَمرودِ وحشی

سایه افکنده آرام بر سنگ،

کاکُلی ها در آن جنگلِ دور

هنگ Ĥ می سُرایند با هم هم

که یکی زان میان است خوانا.

شِکوِه ها را بِنِه، خیز و بنگر

که چگونه زمستان سر آمد.

جنگل و کوه در رستخیز است،

عالَم از تیره رویی در آمد

چهره بُگشاد و چون برق خندید.

توده ی برف از هم شکافید

قله ی کوه شد یکسر اَبلَق.

مردِ چوپان درآمد زِ دَخمه

خنده زد شادمان و موفق

که دِگَر وقتِ سبزه چِرانی است.

عاشقا! خیز کامد بهاران

چشمه ی کوچک از کوه جوشید،

گُل به صحرا در آمد چو آتش،

رودِ تیره چو توفان خروشید،

دشت از گُل شده هفت رنگه.

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

13

آن پرنده پی لانه سازی

بر سرِ شاخه ها می سراید،

خار و خاشاک دارد به منقار،

شاخه ی سبز هر لحظه زاید

«. بچّگانی همه خُرد و زیبا

« ورازون » به راهِ « سریها » در » : عاشق

«. گرگ، دزدیده سر می نماید

افسانه: عاشق! اینها چه حرفی است؟ اکنون

گرگ - کاو دیری آن جا نپاید-

از بهار است آن گونه رقصان.

آفتاب طلایی بتابید

بر سر ژاله ی صبحگاهی.

ژاله ها دانه دانه درخشند

همچو الماس و در آب ماهی

بر سرِ موج ها زند مُعُلّق.

تو هم - ای بینوا! – شاد بخرام

که زِ هر سو نشاطِ بهار است،

که به هر جا زمانه به رقص است،

تا به کی دیده ات اشکبار است؟

بوسه ای زن که زمان رَوَنده است.

دور گردن گذشته زِ خاطر.

روی دامانِ این کوه، بنگر

بره های سفید و سیه را،

نغمه ی زنگ ها را، که یکسر

چو دلِ عاشق، آوازخوان اَند.

اینک ،« بیشل » بر سبزه ی

نازنینی است خندان نشسته،

از همه رنگ، گُل های کوچک

گِرد آورده و دست بسته

تا کُنَد هدیه ی عشقبازان.

همّتی کُن که دزدیده، او را

هر دَمی جانبِ تو نگاهی است

عاشقا! گر سیه دوست داری،

اینک او را دو چشمِ سیاهی است

«. که زِ غوغا دل غُصه گوی است

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

14

عاشق: رو فسانه! که این ها فریب است.

دل زِ وصل و خوشی بی نصیب است.

دیدن و سوزش و شادمانی

چه خیالی و وَهمی عجیب است!

بی خبر شاد و بینا فسرده است!

خنده ای ناشِکُفت از گُلِ من

که زِ بارانِ زَهری نشد تَر.

من به بازار کالا فروشان

داده ام هرچه را، در برابر

شادی روزِ گُم گَشته ای را...

ناشناسی دلم بُرد و گُم شد،

من پیِ دِل کنون بی قرارم.

لیکن از مستی باده ی دوش،

می رَوَم سَر گِران و خُمارم.

«. جُرعه ای بایدم، تا رَهَم من

که زِ نو قطره ای چند ریزی؟ » : افسانه

.«! بینوا عاشقا

گَر نریزم » : عاشق

دل چگونه توان رَهیدن؟

چون توانم که دلشاد خیزم

«. بنگرم بر بساطِ بهاران

حالیا تو بیا و رها کُن » : افسانه

اول و آخرِ زندگانی.

وَز گذشته ها میاور دِگَر یاد

که بدین ها نَیَرزَد جهانی

«. که زبونِ دلِ خود شَوی تو

عاشق: لیک افسوس! چون مارَم این دَرد

می گَزَد بندِ هر بندِ جان را.

پیچَم از درد بر خود چو ماران،

تَنگ کرده به تن استخوان را.

چون فریبم در این حال کان هست؟

قلبِ من نامه ی آسمان هاست.

مدفنِ آرزوها و جان هاست.

ظاهرش خنده های زمانه،

باطنِ آن سِرِشکِ نهان هاست.

چون رها دارَمَش؟ چون گُریزم؟

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

15

همرَها! باز آمد سیاهی،

می بَرَندَم به خواهی نخواهی.

می درخشد ستاره بدانسان

که یکی شعله ور در تباهی.

می کِشَد باد، محکمْ غریوی.

زیر آن تپّه ها که نهان است،

حالیا روبَه آوازه خوان است.

کوه و جنگل بدان مانَد اینجا،

که نمایشگهِ روبَهان است.

«. هر پرنده به یک شاخه در خواب

هر پرنده به کُنجی فسرده، » : افسانه

...«. شب دلِ عاشقی مَست خورده

خسته این خاکدان، ای فسانه! » : عاشق

چشم ها بسته، خوابش ببُرده.

با خیالِ دِگَر رفته از هوش...

بگذر از من، رها کن دلم را

که بسی خوابِ آشفته دیده است.

عاشق و عشق و معشوق و عالم،

آن چه دیده، همه خُفته دیده است،

عاشقم، هُفته ام، غافلم من!

گُل، به جامه درون پُر ناز است.

بُلبُلِ شیفته، چاره ساز است.

رُخ نتابیده، ناکام پژمرد.

بازگو! این چه غوغا، چه راز است؟

یک دَم و این همه کشمکش ها!

آن چه من دیده ام خواب بوده،

نقش یا رُخ بر آب بوده،

عشق، هذیانِ بیماری ای بود،

یا خُمارِ مِی ای ناب بوده.

همرها! این چه هنگامه ای بود؟

بر سرِ ساحلِ خلوتی، ما

می دویویم و خوشحال بودیم.

با نَفَس های صبحی طَرَبناک

نغمه های طَرَب می سرودیم

نَه غمِ روزگارِ جدایی.

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

16

کوچ می کرد با ما قبیله.

ما، شماله به کف، در برِ هم.

کوه ها، پهلوانانِ خودسر،

سر بَر افراشته روی در هم.

گَلّه ی ما، همه رفته از پیش.

تا دَمِ صبح می سوخت آتش.

باد فرسوده می رفت و می خواند.

مثلِ این که، در آن درّه ی تنگ،

عدّه ای رفته، یک عده می مانْد

زیرِ دیوارِ از سَرو و شمشاد.

آه، افسانه! در من بهشتی است

همچو ویرانه ای در بَرِ من:

آبش از چشمه ی چشمّ نمناک،

خاکَش، از مُشتِ خاکسترِ من،

تا نبینی به صورتِ خموشم.

من بَسی دید هام صبحِ روشن،

گُل به لبخند و جنگل سِتُردِه.

بَس شبان اندر او ماِ غمگین،

کاروان را جَرَس ها فِسُرده،

پای من خشته، اندر بیابان.

دیده ام رویِ بیمار ناکان

با چراغی که خاموش می شد،

چون یکی داغ دل دیده محراب

ناله ای را نهان گوش می شد.

شکل دیوار، سنگین و خاموش.

در هم افتاد دندانه ی کوه.

سیل برداشت ناگاه فریاد.

فاخته کرد گُم آشیانه

مانّد توکا به ویرانه آباد،

رفته از یادش اندیشه ی جُفت...

که تواند مرا دوست دارد

وندر آن بهره ی خود نجوید؟

هر کس از بَهرِ خود در تکاپوست،

کس نچیند گُلی که نَبوید.

عشقِ بی حَظّ و حاصل، خیالی ست!

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

17

آن که پشمینه پوشددیری،

نغمه ها زد همه جاودانه؛

عاشقِ زندگانیّ خود بود

بی خبر، در لباسِ فسانه

خویشتن را فریبی همی داد.

خنده زد عقلِ زیرک بر این حرف

کز پیِ این جهان هم جهانی ست.

آدمی، زاده ی خاکِ ناچیز،

بسته ی عشق های نهانی ست،

عشوه ی زندگانی ست این حرف.

بارِ رنجی بسر بارِ صد رنج،

- خواهی اَر نکته ای بشنوی راست-

محو شد چشمِ رنجور زاری،

مانْد از او زبانی که گویاست

تا دهد شرح عشقِ دگرسان.

حافظا! این چه کید و دروغی ست

کَز زبانِ می و جام و ساقی ست؟

نالی اَر تا اَبَد، باوَرَم نیست

که بر آن عشق بازی که باقی ست.

من بر آن عاشقم که رَوَنده است!

در شگفتم! من و تو که هستیم؟

وز کُدامین خُمِ کهنه مستیم؟

ای بسا قیدها که شکستیم،

باز از قیدِ وَهمی نَرَستیم،

بی خبر خنده زن، بیهُده نال.

ای فسانه! رها در اشکم

کاتشی شعله زد جانِ من سوخت.

گرچه اختیاری نمانده ست،

من چه سازم؟ جز اینم نیاموخت

«. هرزه گَردیّ دل، نغمه ی روح

عاشق! این ها سخن های تو بود؟ » : افسانه

حرف بسیارها می توان زد!

می توان چون یکی تِکّه ی دود

نقشِ تردید در آسمان زد،

می توان چون شبی مانْد حاموش.

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

18

می توان چون غُلامان، به طاعت

شنوا بود و فرمانبر، اما

عشق هر لحظه پرواز جوید،

عقل هر روز بیند معما،

و آدمیزاده در این کشاکش.

لیک این نکته هست و نه جز این:

ما شریک همیم اندر این کار.

صد اگر نقش از دل بر آید،

سایه آن گونه افتاده به دیوار

که بینند و جویند مردم.

خیز اینک در این رَه، که ما را

خبر از رفتگان نیست در دست.

شادی آورده، با هم توانیم

نقش دیگر بر این داستان بست.

(زشت و زیبا، نشانی که از ماست.)

تو خواهی مرا و من ترا نیز،

این چه کِبر و چه شوخی، چه نازی ست؟

به دو پا رانی، از دست خوانی،

با من آیا ترا قصدِ بازی ست؟

تو مرا سر به سر می گذاری؟

ای گُلِ نوشکفته! اگر چند

زود گشتی زبون و فسرده،

از وفور جوانی چنینی

هرچه کان زنده تر، زود مُرده.

با چنین زنده من کار دارم.

می زدم مت در این کُهنه گیتی

بر دلِ زندگان دایماً دست.

دَرِ این باغ اکنون گشادند

که دَر از خارزاران بسی بست.

شد بهارِ تو با تو پدیدار.

نوگُلِ من؟ گلی، گرچه پنهان

در بُن شاخه ی خارزاری.

عاشقِ تو، ترا بازیابد

سازد از عشقِ تو بی قراری؛

هر پرنده ترا آشنا نیست.

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

19

بُلبُلِ بینوا زیِ تو آید.

عاشقِ مبتلا زِِیِ تو آید.

طینتِ تو همه ماجرایی ست،

طالبِ ماجرا زیِ تو آید.

«! تو تسلی دهِ عاشقانی

عاشق: ای فسانه! مرا آرزو نیست

که بچینندم و دوست دارند...

زاده ی کوهم، آورده ی اَبر،

بِه که بر سبزه ام واگذارند

با بهاری که هست در آغوشم.

کس نخواهم زَنَد بر دلم دست،

که دلم آشیانِ دلی هست.

زاشیانم اگر حاصلی نیست،

من برآنم کر آن حاصلی هست،

«. به فریب و خیالی منم خوش

افسانه: عاشق! از هر فریبنده کان هست،

یک فریب دلاویزتر، من!

کهنه خواهد شدن آنچه خیزد،

یک دروغِ کهن خیزتر، من!

رانده ی عاقلان، خوانده ی تو،

«. کرده در خلوتِ کوه منزل

«. همچو من » : عاشق

چون تو از دردّ خاموش. » : افسانه

«. بگذرانم ز چشم آنچه بینم

«. عاشق: تا نیابی دلی را همه خوش

دردش افتاده اندر رگ و پوست... » افسانه

عاشق! با همه این سخن ها

به محک آمدت تکّه ی زر.

چه حوشی؟ چه زبانی، چه مقصود؟

گردد این شاخه یک روز بی بَر

لیک سیراب از این جوی اکنون.

یک حقیقت فقط هست برجا:

آن چنانی که بایست، بودن!

یک فریب است ره جُسته هر جا:

- چشم ها بسته، بایست بودن!

«. ما چنانیم لیکن، که هستیم

چکامه های گزیده نیما یوشیج

http://groups.yahoo.com/group/arashkania

ARASHKANIA@YAHOO.COM

20

عاشق: آه افسانه! حرفی ست این راست.

گر فریبی زِ ما خاست مائیم.

روزگاری اگر فرصتی ماند

بیش از این با هم اندر صفائیم،

همدل و همزبان و هماهنگ.

تو دروغی، دروغی دلاویز

تو غمی، یک غمِ سخت زیبا.

بی بها مانده عشق و دلِ من،

می سپارم به تو، عشق و دل را

که تو خود را به من واگذاری.

ای دروغ! ای غم! ای نیک و بد، تو!

چه کَسَت گفت از جای برخیز؟

چه کَسَت گفت زین ره به یک سو،

همچو گُل بر سر شاخه آویز،

همچو مهتاب در صحنه ی باغ.

ای دلِ عاشقان! ای فسانه!

ای زده نقش ها بر زمانه!

ای که از چنگِ خود باز کردی

غمه های همه جاودانه،

بوسه، بوسه، لبِ عاشقان را.

در پسِ ابرهایم نهان دار،

تا صدای مرا جز فرشته

نشنوند ایچ در آسمان ها،

کَس نخواند زِ من این نوشته

جز دلِ عاشقِ بی قراری.

اشکِ من ریز بر گونه ی او،

ناله ام در دلِ وی به پا کن.

روح گُمنامم آنجا فرود آر

که برآید از آن جای شیون،

آتش آشفته خیزد زِ دل ها

هان! به پیش آی ازین درّه ی تنگ

که بهین خوابگاه شبان هاست،

که کسی را نه راهی بر آن است،

تا در اینجا که هر چیز تنهاست

«... بسرائیم دلتنگ با هم

دی ماه 1301__



| *| نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 10 PM توسط الهه |

شهلا آقاپور

ذرات گرم حس

شهلا آقاپور

 

(گزينه اشعار اجتما عی و فلسفی )

١٣٧٠-١٣٨٠

ذرات گرم حس

ذرات گر م حسی

شنا ور در آب،

زلالی چشما ن تو

در خا طرم

طراحی می شوند.

*

عميقترين فريا دهای

درونی ا م ر ا

در آ ب می بينم.

*

انگار

گذشته و حا ل زندگيم

درهم ادغام

و موها ی پريشا ن من

در آينه ی اندوه

نا گها ن سپيد می

شوند.

*

ذرا ت گرم حسی

شنا ور در آب،

زلالئ چشما ن تو

در خا طرم

طرا حی می شوند

*

پيام تول د پروانه ای

رها ازتارهای پيله ی ابريشمی

اش،

پرواز کنا ن

بعدهای نوين ديگری

آغا ز می کند

*

می گفت...

نگرا ن نبا ش

*

جدائی ام

از تارهای پيله ی ابريشمی

پا يا ن من نيست

*

اکنون

پروانه ای

هستم

آزاد...

*

ام ا

موهای پريشا ن من

درآينه ی اندوه

نا گها ن سپيد می شوند

*

با شکيبا يی

به خودمی گويم

مرا

چه دردی ست

ا و پروانه ای ست

آزاد.

*

مرا

چه دردی ست ...

شهلا آقاپور

اند يشه های حسی

(گزينه اشعار زندگی و عشق)

١٣٧٠ - ١ ٣٨٠

من ياد می گيرم

در خلوت خو يش

به شيفتگی قويی می انديشم

که وفای عشق ابدی را

در سايبان غروب دريا

مانند شعر ی لطيف به

قوی ديگر ی نثار می کند

من ياد می گيرم

با لحظه ها ی کوچ ک م نور

 که بزرگ هستند

می توان جها ن را روشن کرد

*

ازرسالت طلوع خوبيها ،

کا جها پر می کشند

جغد ها حر ف می زنند

*

ازابتدا تا انتهای زندگی قوها، جغدها

وکا جها

من يا د می گيرم

*

در هوشياری درون ،

هرم يک چشم آگاه را

رسم می کنم.

*

من دوبا ره

و

دوبا ره

يا د می گيرم.

آقاپور

شهلا آقاپور

آشفتگی جهان

(گزينه اشعار فلسفه زندگی )

١٣٧٠ -١٣٨٠

آشفتگی جهان

در کودکی به من گفته اند :

نقش تو

آستا ن فتح خويش

نها دت دوست داشتن

مرهم هر درد بودن

*

کسی

هر شب

دعا

تزيين معبد می کند

نوری در تاريکی

می آرايد

*

فيلسوفی

برای هر اثر ی

دليلی می آفريند

و

در انديشه ی

عا لم و آد م

بسر می برد

*

انگا ر هيچ اتفا قی

نيفتا ده است .

*

درويشی در خلسه

ديگر

نمی هراسد

*

شاعری برای

دلتنگی خود

ما ه را

اسير آيئنه می کند

*

انگا ر هيچ اتفا قی

نيفتا ده است.

*

در کودکی به من گفته اند:

نقش تو

آستان فتح خويش

نها دت دوست داشتن

مرهم هر درد بودن

*

آيا من

هر گز بوده ام

وجود داشته ام

يا خيا لی

بيش نبوده است.

*

کدامين نهاد

کدامين نقش

کدامين مرهم

*

در کودکی به من گفته اند :

ديوانگا ن با خود

حرف می زنند

می خند ند

قا نو ن

زير پا می گذارند

*

آيا راه آنا ن

بيراهه است

*

يا

اين ،

تصور ما

از صحنه ی زندگی است

*

می خواهم خود را

در عطر گلهای دريائی

رها کنم

*

به با دها بسپا رم

در رود خا نه ها

جاری شوم

*

راه بودا پيش گيرم و

غرق روشنا ئی شوم

*

شايد هم

به اول خلقت بر سم

*

درگوشه ا ی از خيا با ن

جا يی گزينم

وگدايی

ژنده پوشی با شم

و در شک و ترديد بگويم

همه چيز بيهوده است

*

دنيا

کويری است

سراب گونه.

*

در کودکی به من گفته اند:

مرگ

انتطاری است

اسرار آميز

*

اگر مشتی خاک

برمزار عزيزی

بيفشا نی

در زما ن حل خواهی شد

*

هرگز

به وسوسه ها ی

جستجوی خويش

نيانديشی

*

در کودکی به من گفته اند:

نيرو برابر است با ک ل

در سرعت نور به توان د و

*

کهکشانها

از هم دور می شوند

مدام توليد مثل می کنند

از انفجا ر و انقبا ض ما ده ای

به حجمی بزرگ

در انبسا ط رسيده اند

*

آدم ،

ماشينی است

با احسا س؟

از او چيز ی

جز خا ک

نمی ما ند؟

*

همه چيز

تصادفی است !؟

ارادی است !؟

يا از پيش تعين نشده!؟

*

آری

اين سر نوشت

يا تقدير

من و توست.

*

در کودکی به من گفته اند:

در با زی سيا ست

دروغ هر روز برابر آئينه

تکرار می شود

*

خود فروش

نا چا ر

بدن فروشی را

گزيده است

*

کسی جای خا لی عشق را

در آغوش معشوقه ها

می جويد.

*

در کودکی به من گفته اند:

دعا ی ما در عشق

تسلای درد تو است

در تا ريکی

به سوی

من آشفته

می شتا بد

فرو می روم

به سرای عشق او

*

آه می کشم

به سوز سا ز دوست

*

بهار می بينم

بهار در نگا ه مرغکان

مجذ وب جها ن می شوم

*

پيوسته مثل جويبا ری

به دريا ها می پيوندم

*

گرده ها يم

جا يی ديگر

رشد خواهند کرد

*

چه کسی می داند

*

شايد

دانه های اشکم

نيز

در خا ک عزيزی

سبز شوند

*

آه

چه کسی

می داند

شا يد

عشق ا و

تسلا ی

در د من است

*

آه

چه کسی

می داند..



| *| نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 9 PM توسط الهه |

 گنه

گنه كردم گناهی پر ز لذت

كنار پيكری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

 

 

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بی تابانه لرزيد

ز خواهش های چشم پر نيازش

 

 

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روی لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

 

 

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا می خواهم ای جانانه من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا  ای عاشق ديوانه من

 

 

هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در میان بستر نرم

بروی سينه اش مستانه لرزيد

 

 

گنه كردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی كه گرم و آتشين بود

گنه كردم میان بازوانی

كه داغ و كينه جوی و آهنين بود

 

***

 

رؤيا

 

 

 

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رؤيائی

دخترك افسانه می خواند

نيمه شب در كنج تنهائی:

 

 

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپيمايش

 

 

می درخشد شعله خورشيد

بر فراز تاج زيبايش

تار و پود جامه اش از زر

سينه اش پنهان به زير رشته هائی از در و گوهر

 

 

می كشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد ... پرهای كلاهش را

يا بر آن پيشانی روشن

حلقه موی سياهش را

 

مردمان در گوش هم آهسته می گويند،

«آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو»

«در جهان يكتاست»

«بی گمان شهزاده ای والاست»

 

دختران سر می كشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار

سينه ها لرزان و پرغوغا

در طپش از شوق يك پندار

 

«شايد او خواهان من باشد.»

 

ليك گوئي ديده شهزاده زيبا

ديده مشتاق آنان را نمی بيند

او از اين گلزار عطرآگين

برگ سبزی هم نمی چيند

 

همچنان آرام و بی تشويش

می رود شادان براه خويش

می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپيمايش

 

مقصد او خانه دلدار زيبايش

مردمان از يكديگر آهسته می پرسند

«كيست پس اين دختر خوشبخت؟»

 

ناگهان در خانه می پيچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشايم پر

اوست . . . آري . . . اوست

 

«آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤيائی

نيمه شب ها خواب می ديدم كه می آئی.»

 

زير لب چون كودكی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

 

«اي دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زيبائی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره بسی دور است

ليك در پايان اين ره . . . قصر پر نور است.»

 

می نهم پا بر ركاب مركبش خاموش

می خزم در سايه آن سينه و آغوش

می شوم مدهوش.

 

باز هم آرام و بی تشويش

می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپيمايش

می درخشد شعله خورشيد

برفراز تاج زيبايش.

 

 

می كشم همراه او زين شهر غمگين رخت.

مردمان با ديده حيران

زير لب آهسته می گويند

«دختر خوشبخت! . . .»

 

***

 

نغمه درد

 

 

 

در منی و اينهمه زمن جدا

با منی و ديده ات بسوی غير

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غير

 

غرق غم دلم بسينه می طپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی كه بی خبر زمن

بركشی تو رخت خويش ازين ديار

 

سايه توام بهر كجا روی

سر نهاده ام به زير پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا كه بر گزينمش بجای تو

 

شادی و غم منی بحيرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشيم كه بی خبر ز خويش

گشته ام اسير جذبه های ماه

 

گفتی از تو بگسلم ... دريغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شكستنی است؟

 

ديدمت شبی بخواب و سرخوشم

وه ... مگر بخواب ها به بينمت

غنچه نيستی كه مست اشتياق

خيزم وز شاخه ها بچينمت

 

شعله می كشد به ظلمت شبم

آتش كبود ديدگان تو

ره مبند ... بلكه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو

 

***

 

گمشده

 

 

 

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ

باورم نايد كه عاشق گشته ام

گوئيا «او» مرده در من كاينچنين

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آئينه می پرسم ملول

چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟

ليك در آئينه می بينم كه، وای

سايه ای هم زانچه بودم نيستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پای می كوبم ولی بر گور خويش

وه كه با صد حسرت اين ويرانه را

روشنی بخشيده ام از نور خويش

 

ره نمی جويم بسوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی او را ز بيم

در دل مرداب ها بنهفته ام

 

می روم ... اما نمی پرسم ز خويش

ره كجا ... ؟ منزل كجا ... ؟ مقصود چيست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

كاين دل ديوانه را معبود كيست

 

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی ديگر گرفت

گوئيا شب با دو دست سرد خويش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه ... آری... اين منم ... اما چه سود

«او» كه در من بود، ديگر، نيست، نيست

می خروشم زير لب ديوانه وار

«او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟

 

***

 

اندوه پرست

 

 

 

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ های آرزوهايم يكايك زرد می شد

آفتاب ديدگانم سرد می شد

آسمان سينه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشگ هايم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی

در كنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسيم پر شكسته

عطر غم می ريخت بر دل های خسته

پيش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سينه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

 

***

 

قربانی

 

 

 

امشب بر آستان جلال تو

آشفته ام ز وسوسه الهام

جانم از اين تلاش به تنگ آمد

ای شعر ... اي الهه خون آشام

 

ديريست كان سرود خدائی را

در گوش من به مهر نمی خوانی

دانم كه باز تشنه خون هستی

اما ... بس است اينهمه قربانی

 

خوش غافلی كه از سر خودخواهی

با بنده ات به قهر چها كردی

چون مهر خويش در دلش افكندی

او را ز هر چه داشت جدا كردی

 

دردا كه تا بروی تو خنديدم

در رنج من نشستی و كوشيدی

اشكم چون رنگ خون شقايق شد

آنرا بجام كردی و نوشيدی

 

چون نام خود بپای تو افكندم

افكنديم به دامن دام ننگ

آه ... ای الهه كيست كه می كوبد

 

آئينه امید مرا بر سنگ؟

در عطر بوسه های گناه آلود

رؤيای آتشين ترا ديدم

همراه با نوای غمی شيرين

 

در معبد سكوت تو رقصيدم

اما ... دريغ و درد كه جز حسرت

هرگز نبوده باده به جام من

افسوس ... ای امید خزان ديده

 

كو تاج پر شكوفه نام من؟

از من جز اين دو ديده اشگ آلود

آخر بگو ... چه مانده كه بستانی؟

ای شعر ... ای الهه خون آشام

ديگر بس است ... اينهمه قربانی!

 

***

 

آرزو

 

 

 

كاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گياهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

بسراپای تو لب می سودم

 

 كاش چون نای شبان می خواندم

بنوای دل ديوانه تو

خفته بر هودج مواج نسيم

می گذشتم ز در خانه تو

 

...

 

كاش چون ياد دل انگيز زنی

می خزيدم به دلت پر تشويش

ناگهان چشم ترا می ديدم

خيره بر جلوه زيبائی خويش

 

 كاش در بستر تنهائی تو

پيكرم شمع گنه می افروخت

ريشه زهد تو و حسرت من

زين گنه كاری شيرين می سوخت

 

كاش از شاخه سرسبز حيات

گل اندوه مرا می چيدی

كاش در شعر من ای مايه عمر

شعله راز مرا می ديدی

 

***

 

آبتنی

 

 

 

لخت شدم تا در آن هوای دل انگيز

پيكر خود را به آب چشمه بشويم

وسوسه می ريخت بر دلم شب خاموش

تا غم دل را بگوش چشمه بگويم

 

آب خنك بود و موج های درخشان

ناله كنان گرد من به شوق خزيدند

گوئی با دست های نرم و بلورين

جان و تنم را بسوی خويش كشيدند

 

بادی از آن دورها وزيد و شتابان

دامنی از گل بروی گيسوی من ريخت

عطر دلاويز و تند پونه وحشی

از نفس باد در مشام من آويخت

 

چشم فرو بستم و خموش و سبكروح

تن به علف های نرم و تازه فشردم

همچو زنی كاو غنوده در بر معشوق

يكسره خود را به دست چشمه سپردم

 

روی دو ساقم لبان مرتعش آب

بوسه زن و بی قرار و تشنه و تبدار

ناگه در هم خزيد ... راضی و سرمست

جسم من و روح چشمه سار گنه كار

 

***

 

سپيده عشق

 

 

 

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گريزانم

كه خيال تو خوشتر از خوابست

 

خيره بر سايه های وحشی بيد

می خزم در سكوت بستر خويش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر بروی دفتر خويش

 

تن صدها ترانه می رقصد

در بلور ظريف آوايم

لذتی ناشناس و رؤيا رنگ

می دود همچو خون به رگ هايم

 

آه ... گوئی ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر كرده

يا نسيمی در اين ره متروك

دامن از عطر ياس تر كرده

 

بر لبم شعله های بوسه تو

می شكوفد چو لاله گرم نياز

در خيالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله راز

 

ناشناسی درون سينه من

پنجه بر چنگ و رود می سايد

همره نغمه های موزونش

گوئيا بوی عود می آيد

 

آه ... باور نمی كنم كه مرا

با تو پيوستنی چنين باشد

نگه آندو چشم شورافكن

سوی من گرم و دلنشين باشد

 

بی گمان زان جهان رؤيائی

زهره بر من فكنده ديده عشق

می نويسم بروی دفتر خويش

«جاودان باشی، ای سپيده عشق»

 

***

 

بر گور ليلی

 

 

 

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز

آخر مرا شناختی ای چشم آشنا

چون سايه ديگر از چه گريزان شوم ز تو

من هستم آن عروس خيالات ديرپا

 

چشم منست اينكه در او خيره مانده ای

ليلی كه بود؟ قصه چشم سياه چيست؟

در فكر اين مباش كه چشمان من چرا

چون چشم های وحشی ليلی سياه نيست

 

در چشم های ليلی اگر شب شكفته بود

در چشم من شكفته گل آتشين عشق

لغزيده بر شكوفه لب های خامشم

بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق

 

در بند نقش های سرابی و غافلی

برگرد ... اين لبان من، اين جام بوسه ها

از دام بوسه راه گريزی اگر كه بود

ما خود نمی شديم چنين رام بوسه ها!

 

***

 

 

 

اعتراف

 

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز اين خاطر پريشان را

می كشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگين حجاب مژگان را

 

دل گرفتار خواهش جانسوز

از خدا راه چاره می جويم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گويم

 

آه ... هرگز گمان مبر كه دلم

با زبانم رفيق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

كی ترا گفتم آنچه دلخواهست

 

تو برايم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئيا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد

 

شايد اينرا شنيده ای كه زنان

در دل «آری» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عيان نمی سازند

رازدار و خموش و مكارند

 

آه، من هم زنم، زنی كه دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خيال لطيف

دوستت دارم ای امید محال

 

***

 

ياد يكروز

 

 

 

خفته بوديم و شعاع آفتاب

بر سراپامان بنرمی می خزيد

روی كاشی های ايوان دست نور

سايه هامان را شتابان می كشيد

 

موج رنگين افق پايان نداشت

آسمان از عطر روز آكنده بود

گرد ما گوئی حرير ابرها

پرده ای نيلوفری افكنده بود

 

«دوستت دارم» خموش و خسته جان

باز هم لغزيد بر لب های من

ليك گوئی در سكوت نيمروز

گم شد از بی حاصلی آوای من

 

ناله كردم: آفتاب ... ای آفتاب

بر گل خشكيده ای ديگر متاب

تشنه لب بوديم و او ما را فريفت

در كوير زندگانی چون سراب

 

در خطوط چهره اش ناگه خزيد

سايه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشيد بر گيسوی من

آسمان لغزيد در چشمان او

 

آه ... كاش آن لحظه پايانی نداشت

در غم هم محو و رسوا می شديم

كاش با خورشيد می آمیختيم

كاش همرنگ افق ها می شديم

 

***

 

موج

 

 

 

تو در چشم من همچو موجی

خروشنده و سركش و ناشكيبا

كه هر لحظه ات می كشاند بسوئی

نسيم هزار آرزوی فريبا

 

تو موجی

تو موجی و دريای حسرت مكانت

پريشان رنگين افق های فردا

نگاه مه آلوده ديدگانت

 

تو دائم بخود در ستيزی

تو هرگز نداری سكونی

تو دائم ز خود می گريزی

تو آن ابر آشفته نيلگونی

 

چه می شد خدايا ...

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دو بازوی بگشوده خود

ترا می ربودم ... ترا می ربودم

 

***

 

شوق

 

 

 

ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد

اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز

 

چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر؟

سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال

نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور

پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

 

چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر؟

ديدگانس همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نياز

بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب

 

ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم

پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

 

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس

جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد

دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد

 

حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم

ای امید دل ديوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

 

***

 

اندوه تنهايي

 

 

 

پشت شيشه برف می بارد

پشت شيشه برف می بارد

در سكوت سينه ام دستی

دانه اندوه می كارد

 

مو سپيد آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنين ديدی

در دلم باريد ... ای افسوس

بر سر گورم نباريدی

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهائی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنيای تنهائی

 

ديگرم گرمی نمی بخشی

عشق، ای خورشيد يخ بسته

سينه ام صحرای نومیديست

خسته ام، از عشق هم خسته

 

غنچه شوق تو هم خشكيد

شعر، ای شيطان افسونكار

عاقبت زين خواب دردآلود

جان من بيدار شد، بيدار

 

بعد از او بر هر چه رو كردم

ديدم افسون سرابی بود

آنچه می گشتم به دنبالش

وای بر من، نقش خوابی بود

 

ای خدا ... بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به كی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

 

ديدم ای بس آفتابی را

كاو پياپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من!

ای ديغا، درجنوب! افسرد

 

بعد از او ديگر چه می جويم؟

بعد از او ديگر چه می پايم؟

اشك سردی تا بيفشانم

گور گرمی تا بياسايم

 

پشت شيشه برف می بارد

پشت شيشه برف می بارد

در سكوت سينه ام دستی

دانه اندوه می كارد

 

***

 

 

 

قصه ای در شب

 

چون نگهبانی كه در كف مشعلی دارد

می خرامد شب میان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنائی های رؤيايی

يك به يك درگيرودار بوسه بدرود

 

ناودان ها ناله ها سر داده در ظلمت

در خروش از ضربه های دلكش باران

می خزد بر سنگفرش كوچه های دور

نور محوی از پی فانوس شبگردان

 

دست زيبائی دری را می گشايد نرم

می دود در كوچه برق چشم تبداری

كوچه خاموشست و در ظلمت نمی پيچد

بانگ پای رهروی از پشت ديواری

 

باد از ره می رسد عريان و عطر آلود

خيس، باران می كشد تن بر تن دهليز

در سكوت خانه می پيچد نفس هاشان

ناله های شوقشان لرزان و وهم انگيز

 

چشم ها در ظلمت شب خيره بر راهست

جوی می نالد كه «آيا كيست دلدارش؟»

شاخه ها نجوا كنان در گوش يكديگر

«ای دريغا ... در كنارش نيست دلدارش»

 

كوچه خاموشست و در ظلمت نمی پيچد

بانگ پای رهروی از پشت ديوار

می خزد در آسمان خاطری غمگين

نرم نرمك ابر دودآلود پنداری

 

بر كه می خندد فسون چشمش ای افسوس؟

وز كدامین لب لبانش بوسه می جويد؟

پنجه اش در حلقه موی كه می لغزد؟

با كه در خلوت بمستی قصه می گويد؟

 

تيرگی ها را بدنبال چه می كاوم؟

پس چرا در انتظارش باز بيدارم؟

در دل مردان كدامین مهر جاويد است؟

نه ... دگر هرگز نمی آيد بديدارم

 

پيكری گم می شود در ظلمت دهليز

باد در را با صدائی خشك می بندد

مرده ای گوئی درون حفره گوری

بر امیدی سست و بی بنياد می خندد

 

***

 

شكست نياز

 

 

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادوئی اندوه شكست

 

آمدم تا بتو آويزم

ليك ديدم كه تو آن شاخه بی برگی

ليك ديدم كه تو به چهره امیدم

خنده مرگی

 

وه چه شيرينست

بر سر گور تو ای عشق نيازآلود

پای كوبيدن

وه چه شيرينست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشيدن

 

وه چه شيرينست

از تو بگسستن و با غير تو پيوستن

در بروی غم دل بستن

كه بهشت اينجاست

بخدا سايه ابر و لب كشت اينجاست

 

تو همان به كه نينديشی

بمن و درد روانسوزم

كه من از درد نياسايم

كه من از شعله نيفروزم

 

***

 

شكوفه اندوه

 

 

 

شادم كه در شرار تو می سوزم

شادم كه در خيال تو می گريم

شادم كه بعد وصل تو باز اينسان

در عشق بی زوال تو می گريم

 

پنداشتی كه چون ز تو بگسستم

ديگر مرا خيال تو در سر نيست

اما چه گويمت كه جز اين آتش

بر جان من شراره ديگر نيست

 

شب ها چو در كناره نخلستان

كارون ز رنج خود به خروش آيد

فريادهای حسرت من گوئی

از موج های خسته به گوش آيد

 

شب لحظه ای بساحل او بنشين

تا رنج آشكار مرا بينی

شب لحظه ای به سايه خود بنگر

تا روح بی قرار مرا بينی

 

من با لبان سرد نسيم صبح

سر می كنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام كه درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

 

غم نيست گر كشيده حصاری سخت

بين من و تو پيكر صحراها

من آن كبوترم كه به تنهائی

پر می كشم به پهنه درياها

 

شادم كه همچو شاخه خشكی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گوئی هنوز آن تن تبدارم

كز آفتاب شهر تو می سوزم

 

در دل چگونه ياد تو می میرد

ياد تو ياد عشق نخستين است

ياد تو آن خزان دل انگيزيست

كاو را هزار جلوه رنگين است

 

بگذار زاهدان سيه دامن

رسوا ز كوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بيالايند

اينان كه آفريده شيطانند

 

اما من آن شكوفه اندوهم

كز شاخه های ياد تو می رویم

شب ها ترا بگوشه تنهائی

در ياد آشنای تو می جويم

 

***

 

پاسخ

 

 

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش

پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم

 

پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب

بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا

 

ما را چه غم كه شيخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشايد ... او كه به لطف و صفای خويش

گوئی كه خاك طينت ما را ز غم سرشت

 

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

كوهيم و در میانه دريا نشسته ايم

چون سينه جای گوهر يكتای راستيست

زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم

 

مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم

مائيم ... ما كه جامه تقوی دريده ايم

زيرا درون جامه بجز پيكر فريب

زين هاديان راه حقيقت نديده ايم!

 

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد

گر در میان دامن شيخ اوفتاده بود

ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق

نام گناهكاره رسوا! نداده بود

 

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان

در گوش هم حكايت عشق مدام! ما

«هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق

ثبت است در جريده عالم دوام ما»

 

***

 

ديوار

 

 

 

در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد

چشم های وحشی تو در سكوت خويش

گرد من ديوار می سازد

می گريزم از تو در بيراه های راه

 

 

تا ببينم دشت ها را در غبار ماه

تا بشويم تن به آب چشمه های نور

در مه رنگين صبح گرم تابستان

پر كنم دامان ز سوسن های صحرائی

بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان

 

 

می گريزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم بروی سبزه ها پا را

يا بنوشم شبنم سرد علف ها را

 

 

می گريزم از تو تا در ساحلی متروك

از فراز صخره های گمشده در ابر تاريكی

بنگرم رقص دوار انگيز توفان های دريا را

 

 

در غروبی دور

چون كبوترهای وحشی زير پر گيرم

دشت ها را، كوه ها را، آسمان ها را

بشنوم از لابلای بوته های خشك

نغمه های شادی مرغان صحرا را

 

 

می گريزم از تو تا دور از تو بگشايم

راه شهر آرزوها را

و درون شهر ...

قفل سنگين طلائی قصر رؤيا را

 

 

ليك چشمان تو با فرياد خاموشش

راه ها را در نگاهم تار می سازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من ديوار می سازد

 

 

عاقبت يكروز ...

می گريزم از فسون ديده ترديد

می تراوم همچو عطری از گل رنگين رؤياها

می خزم در موج گيسوی نسيم شب

می روم تا ساحل خورشيد

در جهانی خفته در آرامشی جاويد

 

نرم می لغزم درون بستر ابری طلائی رنگ

پنجه های نور می ريزد بروی آسمان شاد

طرح بس آهنگ

 

 

من از آنجا سر خوش و آزاد

ديده می دوزم به دنيائی كه چشم پر فسون تو

راه هايش را به چشمم تار می سازد

ديده می دوزم بدنيائی كه چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن ديوار می سازد

 

***

 

ستيزه

 

 

 

شب چو ماه آسمان پر راز

گرد خود آهسته می پيچد حرير راز

او چو مرغی خسته از پرواز

می نشيند بر درخت خشك پندارم

شاخه ها از شوق می لرزند

 

در رگ خاموششان آهسته می جوشد

خون يادی دور

زندگی سر می شكد چون لاله ای وحشی

از شكاف گور

از زمین دست نسيمی سرد

برگ های خشك را با خشم می روبد

 

 

آه ... بر ديوار سخت سينه ام گوئی

ناشناسی مشت می كوبد

«باز كن در ... اوست

باز كن در ... اوست»

 

 

من به خود آهسته می گويم:

باز هم رؤيا

آنهم اينسان تيره و درهم

بايد از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بيداری نهم مرهم

می فشارم پلك های خسته را بر هم

ليك بر ديوار سخت سينه ام با خشم

ناشناسی مشت می كوبد

«باز كن در ... اوست

باز كن در ... اوست»

دامن از آن سرزمین دور برچيده

ناشكيبا دشت ها را نورديده

روزها در آتش خورشيد رقصيده

نيمه شب ها چون گلی خاموش

در سكوت ساحل مهتاب روئيده

«باز كن در ... اوست»

آسمان ها را به دنبال تو گرديده

در ره خود خسته و بی تاب

ياسمن ها را به بوی عشق بوئيده

بال های خسته اش را در تلاشی گرم

هر نسيم رهگذر با مهر بوسيده

«باز كن در ... اوست

باز كن در ... اوست»

اشك حسرت می نشيند بر نگاه من

رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من

 

 

ليك من با خشم می گويم:

باز هم رؤيا

آنهم اينسان تيره و درهم

بايد از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بيداری نهم مرهم

می فشارم پلك های خسته را بر هم

 

***

 

قهر

 

 

 

نگه دگر بسوی من چه می كنی؟

چو در بر رقيب من نشسته ای

به حيرتم كه بعد از آن فريب ها

تو هم پی فريب من نشسته ای

 

 

به چشم خويش ديدم آن شب ای خدا

كه جام خود به جام ديگری زدی

چو فال حافظ آن ميانه باز شد

تو فال خود به نام ديگری زدی

 

 

برو ... برو ... بسوی او، مرا چه غم

تو آفتابی ... او زمين ... من آسمان

بر او بتاب زآنكه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

 

 

بر او بتاب زآنكه گريه می كند

در اين ميانه قلب من به حال او

كمال عشق باشد اين گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

 

 

تو كه مرا به پرده ها كشيده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانكه در جهان

تنی نبود مقصد نياز من

 

 

اگر بسويت اين چنين دويده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خيال عشق خوشتر از خيال تو

 

 

كنون كه در كنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

 

***

 

تشنه

 

 

 

من گلی بودم

در رگ هر برگ لرزانم خزيده عطر بس افسون

در شبی تاريك روئيدم

تشنه لب بر ساحل كارون

 

 

بر تنم تنها شراب شبنم خورشيد می لغزيد

يا لب سوزنده مردی كه با چشمان خاموشش

سرزنش می كرد دستی را كه از هر شاخه سرسبز

غنچه نشكفته ای می چيد

 

 

پيكرم، فرياد زيبائی

در سكوتم نغمه خوان لب های تنهائی

ديدگانم خيره در رؤيای شوم سرزمينی دور و رؤيائی

كه نسيم رهگذر در گوش من می گفت:

«آفتابش رنگ شاد ديگری دارد»

عاقبت من بی خبر از ساحل كارون

رخت برچيدم

در ره خود بس گل پژمرده را ديدم

چشم هاشان چشمه خشك كوير غم

تشنه يك قطره شبنم

من به آن ها سخت خنديدم

 

 

تا شبی پيدا شد از پشت مه ترديد

تكچراغ شهر رؤياها

من در آنجا گرم و خواهشبار

از زمينی سخت روئيدم

نيمه شب جوشيد خون شعر در رگ های سرد من

محو شد در رنگ هر گلبرگ

رنگ درد من

منتظر بودم كه بگشايد برویم آسمان تار

ديدگان صبح سيمين را

تا بنوشم از لب خورشيد نورافشان

شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شيرين را

 

 

ليكن ای افسوس

من نديدم عاقبت در آسمان شهر رؤياها

نور خورشيدی

زير پايم بوته های خشك با اندوه می نالند

«چهره خورشيد شهر ما دريغا سخت تاريك است!»

خوب می دانم كه ديگر نيست اميدی

نيست اميدی

 

 

محو شد در جنگل انبوه تاريكی

چون رگ نوری طنين آشنای من

قطره اشگی هم نيفشاند آسمان تار

از نگاه خسته ابری به پای من

 

 

من گل پژمرده ای هستم

چشم هايم چشمه خشك كوير غم

تشنه يك بوسه خورشيد

تشنه يك قطره شبنم

 

***

 

ترس

 

 

 

شب تيره و ره دراز و من حيران

فانوس گرفته او به راه من

بر شعله بی شكيب فانوسش

وحشت زده می دود نگاه من

 

 

بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند

در بستر سبزه های تر دامان

گوئی كه لبش به گردنم آويخت

الماس هزار بوسه سوزان

 

 

بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند

من او شدم ... او خروش درياها

من بوته وحشی نيازی گرم

او زمزمه نسيم صحراها

 

 

من تشنه ميان بازوان او

همچون علفی ز شوق روئيدم

تا عطر شكوفه های لرزان را

در جام شب شكفته نوشيدم

 

 

باران ستاره ريخت بر مويم

از شاخه تكدرخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان

من ماندم و شعله های آغوشی

 

 

می ترسم از اين نسيم بی پروا

گر با تنم اينچنين درآويزد

ترسم كه ز پيكرم ميان جمع

عطر علف فشرده برخيزد!

 

 

***

 

دنيای سايه ها

 

 

 

شب به روی جاده نمناك

سايه های ما ز ما گوئی گريزانند

دور از ما در نشيب راه

در غبار شوم مهتابی كه می لغزد

سرد و سنگين بر فراز شاخه های تاك

سوی يگديگر بنرمی پيش می رانند

 

 

شب به روی جاده نمناك

در سكوت خاك عطرآگين

ناشكيبا گه به يكديگر مي آويزند

سايه های ما ...

 

 

همچو گل هائی كه مستند از شراب شبنم دوشين

گوئی آنها در گريز تلخشان از ما

نغمه هائی را كه ما هرگز نمی خوانيم

نغمه هائی را كه ما با خشم

در سكوت سينه می رانيم

زير لب با شوق می خوانند

 

 

ليك دور از سايه ها

بی خبر از قصه دلبستگی هاشان

از جدائی ها و از پيوستگی هاشان

جسم های خسته ما در ركود خويش

زندگی را شكل می بخشند

 

 

شب به روی جاده نمناك

ای بسا پرسيده ام از خود

«زندگی آيا درون سايه ها مان رنگ می گيرد؟»

«يا كه ما خود سايه های سايه های خويشتن هستيم؟»

 

 

از هزاران روح سرگردان،

گرد من لغزيده در امواج تاريكي،

سايه من كو؟

«نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم»

سايه من كو؟

سايه من كو؟

 

 

من نمی خواهم

سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهم

او بلغزد دور از من روی معبرها

يا بيفتد خسته و سنگين

زير پای رهگذرها

او چرا بايد به راه جستجوی خويش

روبرو گردد

با لبان بسته درها؟

او چرا بايد بسايد تن

بر در و ديوار هر خانه؟

او چرا بايد ز نوميدی

پا نهد در سرزمينی سرد و بيگانه؟!

آه ... ای خورشيد

سايه ام را از چه از من دور می سازی؟

 

 

 

از تو می پرسم:

تيرگی درد است يا شادی؟

جسم زندانست يا صحرای آزادی؟

ظلمت شب چيست؟

شب،

سايه روح سياه كيست؟

 

 

او چه می گويد؟

او چه می گويد؟

خسته و سرگشته و حيران

می دوم در راه پرسش های بی پايان

 



| *| نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 9 PM توسط الهه |

تا قیامت

من ميگم بهم نگاه کن

تو ميگي آه جون فدا کن

من ميگم چشمات قشنگه

تو ميگي دنيا دو رنگه

من ميگم دلم اسيره

تو ميگي آه خيلي ديره

من ميگم چشمات و  وا کن

تو ميگي من و رها کن

من ميگم قلبم رو نشكن

تو ميگي من مي شكنم من ؟

من ميگم دلم رو بردي

تو ميگي به من سپردي ؟

من ميگم دلم شكسته است

تو ميگي خوب ميشه خسته است

من ميگم بمون هميشه

تو ميگي ببين نمي شه

من ميگم تنهام مي ذاري

تو ميگي طاقت نداري

من ميگم تنهايي سخته

تو ميگي اين دست بخته

من ميگم خدا به همرات

تو ميگي چه تلخه حرفات

من ميگم آه تا قيامت

برو زيبا به سلامت

من ميگم خدا به همرات

تو ميگي چه تلخه حرفات

من ميگم آه تا قيامت

مریم حیدرزاده



| *| نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 9 PM توسط الهه |

 

سلام عید قربان مبارک



| *| نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 10 PM توسط الهه |

مدارا

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم
اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم

مجنونم ومستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شکستم
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم
اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خستم
بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بران بستم

مجنونم ومستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم

مجنونم و دستم به دامان تو بستم
هشیار شدم آخر از دام تو جستم

                                                             شهرام شکوهی



| *| نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 10 PM توسط الهه |

کاش

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شدند کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد کاش در قارنوس غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد کاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید کاش کاش کاش...


| *| نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 4 PM توسط الهه |

مسافر من

آرام تر بگذر...

ای مسافر ای جدا ناشدنی گامت را آرامتر بردار  از برم آرامتر بگذر تا به کام دل ببینمت.

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم. آه که نمی دانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند...

و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید... بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را  و آخرین نگاه فریبنده ات را...

مسافر من آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو... مگذار یکباره از پا در افتم...

فراق صاعقه وار را بر نمی تابم...جدایی را لحظه به لحظه به من بیاموز...آرام تر بگذر.

وداع طوفان می آفریند ... اگر فریاد رعد طوفان را در طوفان وداع نمی شنوی؟ باران هنگام طوفان را که می بینی؟ آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری؟ من چه کنم؟

تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است... ای پرنده دست خدا به همراهت...اما نمی دانی

...نمیدانی که بی تو بجای خون اشک در رگهایم جاریست...

از خود تهی شدهام...

نمی دانم تا بازگردی مرا خواهی دید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



| *| نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 0 AM توسط الهه |

عشق تنها برای یکبار می آید و برای تمام عمرش می آید. عشق همان بود که به تو ورزیدم حقیقتا همان یکبار و از بس بدان آویختم تا همیشه همه زندگی ام با آن پیش خواهد رفت پس تا همیشه عاشقت می مانم...

 



| *| نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 11 PM توسط الهه |

دلنوازان

تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی     دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته   کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه   از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده     از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده ب

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو      بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خواب و

چرا گِریَم نمیگیره مگه قلب من از سنگه                    خدایا من کجا میرم کجای جاده دل تنگه

     میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره   سر راه بهشت من درخت سیب می کاره



| *| نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 3 PM توسط الهه |

متن 1

متن 2

متن 3

متن4


elahe13712000

الهه

elahe13712000

http://elahe13712000.blogfa.com

دل شکستگان

<- BlogAndPostTitle->

دل شکستگان

سلام دوستای گلم به وب خودتون خوش اومدید امیدوارم رضایت بخش باشه و حتما" نظر بدید اسمم الهه ولی دوستان به اختصار میگن الی. در کل دلم خیلی گرفته خوشحال میشم لحظاتی هر چند مختصر با هم باشیم. شاد باشید....

دل شکستگان

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog