تبليغاتX
دل شکستگان
~?~~?~
دل شکستگان

دنیای قالب و کدهای جاوادنیای قالب و کدهای جاوا
دنیای قالب و کدهای جاوا
http://sarevaght.com/web/tools/rating/newrating.htm?NEWCODE

متن 1

متن 2

متن 3

متن4


دنیای قالب و کدهای جاوا

*
*
*
*

دنیای قالب و کدهای جاوا


اون قسمت از مطالب که سایه خورده های لایت کنید



| *| نوشته شده در 88/08/15 و ساعت 23:34 توسط الهه |

واسم دعا کنید یه مشکلی واسم پیش اومده  خواهش می کنم دعا کنید مرسی


| *| نوشته شده در 88/08/15 و ساعت 23:19 توسط الهه |

سلام ببخشید که دیر به دیر میام سرم خیلی شلوغه 


| *| نوشته شده در 88/08/15 و ساعت 23:14 توسط الهه |

مدارا

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم
اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم

مجنونم ومستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شکستم
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم
اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خستم
بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بران بستم

مجنونم ومستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم

مجنونم و دستم به دامان تو بستم
هشیار شدم آخر از دام تو جستم

                                                             شهرام شکوهی



| *| نوشته شده در 88/08/07 و ساعت 22:54 توسط الهه |

کاش

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شدند کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد کاش در قارنوس غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد کاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید کاش کاش کاش...


| *| نوشته شده در 88/08/03 و ساعت 16:31 توسط الهه |

مسافر من

آرام تر بگذر...

ای مسافر ای جدا ناشدنی گامت را آرامتر بردار  از برم آرامتر بگذر تا به کام دل ببینمت.

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم. آه که نمی دانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند...

و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید... بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را  و آخرین نگاه فریبنده ات را...

مسافر من آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو... مگذار یکباره از پا در افتم...

فراق صاعقه وار را بر نمی تابم...جدایی را لحظه به لحظه به من بیاموز...آرام تر بگذر.

وداع طوفان می آفریند ... اگر فریاد رعد طوفان را در طوفان وداع نمی شنوی؟ باران هنگام طوفان را که می بینی؟ آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری؟ من چه کنم؟

تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است... ای پرنده دست خدا به همراهت...اما نمی دانی

...نمیدانی که بی تو بجای خون اشک در رگهایم جاریست...

از خود تهی شدهام...

نمی دانم تا بازگردی مرا خواهی دید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



| *| نوشته شده در 88/08/03 و ساعت 0:7 توسط الهه |

عشق تنها برای یکبار می آید و برای تمام عمرش می آید. عشق همان بود که به تو ورزیدم حقیقتا همان یکبار و از بس بدان آویختم تا همیشه همه زندگی ام با آن پیش خواهد رفت پس تا همیشه عاشقت می مانم...

 



| *| نوشته شده در 88/08/02 و ساعت 23:56 توسط الهه |

دلنوازان

تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی     دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته   کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه   از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده     از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده ب

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو      بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خواب و

چرا گِریَم نمیگیره مگه قلب من از سنگه                    خدایا من کجا میرم کجای جاده دل تنگه

     میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره   سر راه بهشت من درخت سیب می کاره



| *| نوشته شده در 88/08/02 و ساعت 15:41 توسط الهه |

عشق یعنی با افق یک دل شدن

یا لباسی از شقایق دوختن

عشق یعنی با وجود خستگی

بر سر پروانه دل سوختن

عشق یعنی داستانی ناتمام

عشق یعنی کلمه ای بی انتها

عشق یعنی گفتن از احساس موج

در کنار حسرت پروانه ها

عشق یعنی آه سرخ لاله ها

عشق یعنی حرف پنهان در نگاه

عشق یعنی ترجمان یک نفس

عشق سایه روشن دشت پگاه

عشق یعنی قصه یک آرزو

عشق یعنی ابتدای یک غروب

عشق یعنی تکه ای از آسمان

عشق یعنی وصف یک انسان خوب



| *| نوشته شده در 88/08/01 و ساعت 19:37 توسط الهه |

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش میدانستی که درون قلبم با تبشهای عشق هم صدا هستی تو .کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد کاش میدانستی....... کاش می دانستی........

 


| *| نوشته شده در 88/08/01 و ساعت 1:26 توسط الهه |

برای همزاد تنهای خویش!

سلام ، می دانم پشت واژه ها پنهان شده ای ، می دانم مدتهاست که سکوت را نمی شکنی اما من حق دارم یک سلام ساده از تو نصیبم بشود. تو همزاد من ! یک ترانه دلنشین از بودن بخوان ، من مست عاشقانه های تو هستم به خدا واژه ها بیمار می شوند وقتی سکوت می کنی۱ عطر خیال تو دست از سرم بر نمی دارد من که این همه غمگین نبوده ام پس چیزی بگو ! هی همزاد بی قرار من ! از نور ، ستاره ، خورشید ، از ارغوان ، آفتاب سکوت سکوت سکوت یعنی چه ؟! نگاهت می کنم خاموشی ! در اغوش می گیرمت سردی ! چشمانت ...! چشمانت مضمون گریه های شبانه است. تو را چه شده ؟! صبح زیبای بهار هم برایت ترانه باران می شود ، هی می باری هی می باری هی می باری ساده بگو ! دلت نمی خواهد به خانه باز گردی ؟! مرهم گفتگوهای من ! اینجا تمام دارایی من بوسه های نداده و عشق بی نشان توست من از خواندن ترانه ای بی نام تو وحشت دارم . من از راز بی حضور تو وحشت دارم . حالا دیگر می دانم ، سکوت واژه هایت پراز بغض و اشک و آه است. روزی بر ساحل دریا ، بوسه نثار گناهی خواهد شد که بهانه ای جز سلام نداشت . پس سلام تنها همزاد گناه من ، عشق!!!


| *| نوشته شده در 88/08/01 و ساعت 1:23 توسط الهه |

عشق و مرگ...

 ...چشمان عشق سرشار از اشکی بود که سرازیر شدنش آرزویی بود دیرینه برای قلب خسته ی عشق تنها به گوشه ای می نگریست وانتظار تلخی وجودش را فرا گرفته بود. اطرافش را هاله ای سیاه و پرنیرنگ گرفته بود و عشق در جستجوی پرتوی کوچکو ناچیز از نوری بود که روزنه ای برای دیدنش یافت نمی شد. از دور درختی پیدا بود،خشک و بی جان،که پیرمرد تکیده و ژنده پوشی در زیر سایه ی بی جانش آرمیده بود. عشق از میان آن همه خنده های دل فریب راهی را پیدا کرد و بسوی پیرمرد رفت نزدیک شد،چشمانش گویی حکایتی داشت از دردی نهان که سو را از دیده اش گرفته بود. عشق سلامی گفت! پیرمرد پیکر رنجورش را بر روی خاک تکانی داد و به آرامی سلامش را پاسخ گفت عشق نامش را پرسید! پیرمرد به آرامی پاسخ داد:مرگ هستم،آری نامم مرگ است!!! عشق گویی رنگ باخت و رعب عجیبی دلش را فرا گرفت. عشق به مرگ گفت:آیا آنجا را میبینی؟آنان همه دوستان منند! مرگ پاسخ گفت:آن هاله ی سیاهی را میگویی!؟ عشق پاسخ بداد:آری لبخندی زهرآگین لبان مرگ را جنبشی داد که تلخیش وجود عشق را نیز در بر گرفته بود دیگر تحمل ماندن نداشت!!! عشق باردیگر از مرگ پرسید: ای مرگ،چگونه است که من در نزد مردم انقدرشیرین هستم و تو انقدر تلخ؟ مرگ پاسخ بگفت: بخاطر دروغ هایی که در تو هست و حقیقتی که در من!!!


| *| نوشته شده در 88/08/01 و ساعت 1:22 توسط الهه |

جمله هاي عاشقانه انگليسي با ترجمه فارسي

love is wide ocean that joins two shores

عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد


life whithout love is none sense and goodness without love is impossible

زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن


love is something silent , but it can be louder than anything when it talks

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود


love is when you find yourself spending every wish on him

عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی


love is flower that is made to bloom by two gardeners

عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند


love is like a flower which blossoms whit trust

عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید


love is afraid of losing you

عشق یعنی ترس از دست دادن تو


no matter what the question is love is the answer

پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد


when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough

وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست


love is the one thing that still stands when all else has fallen

زمانی که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند


love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it

عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون ان خواهیم مرد



| *| نوشته شده در 88/08/01 و ساعت 1:19 توسط الهه |

اگه عمرم یه نفس بود واس دیدار تو بس بود آخه عاشق تو بودم،نبودم ؟ اگه دیر به تو رسیدم آگه آخرش بریدم ولی آرزومو دیدم،ندیدم؟ از خدا چیزی نخواستم جز یه عشق یادگاری پیشکش تو که یه روزی بتونی تنهام بزاری از تو هم چیزی نخواستم که به فکر من نباشی می دونی دلم نیومد پای عشق من فدا شی اگه قسمتم نبودی ولی فرصتم که دادی این دو روز آخر عمری با تو باشم وقتی این شعرو می خونی که تو دنیای تو نیستم از خدام بوده که با تو آشنا شم


| *| نوشته شده در 88/08/01 و ساعت 1:13 توسط الهه |

حتی در ناچیزترین عشقها نشانی از ناچیزی نیست. اگر جز این بود خدا عشق را برای همه آفرینندگان خود نمی خواست.این اعجاز غشق است که ارزش هنر طبیعت را بالاتر میبرد.واقعا می خواهی عشقی را که به تو دادم با جملات و کلمات زیبا برایت توصیف کنم و برای بیان آن به سراغ سجع و قافیه بروم می خواهی این مشعل را سیلی خور طوفان کنم تا دفتر دلهای پر هیجان خودمان در برابر دیدگان آرزومندان گشوده باشم. نه من این مشعل را به جای بالا گرفتن در پای تو می افکنم زیرا نمی خواهم راز عشقی را که در زوایای دلم پنهان کردم و دور از نامحرمان نگاهش داشته ام با نطق و خطابه برای محبوبم فاش کرده باشم. اجازه بده که برای اثبات عشق زنانه خود دست به دامان خاموشی زنانه بزنم تا راز غم درونم را برای دیگران فاش نکند. اگر دوستم داری شبها به خاطر عشق دوست داشته باش مگر که او را برای نگاهش برای لبخندش برای حرفهای دلپذیرش برای طرز سخن گفتنش دوست دارم مگر او را بخاطر فکرش دوست دارم که مرا مجذوب می کند؟ مرا به خاطر اینها دوست نداشته باش زیرا همه اینها در تغییرند و عشقی که زاده آنها باشد نیز با مرگ ایشان می میرد. مرا بخاطر اشکهایی که بارها با دست پر مهر خودت بر روی گونه های من خشک کردی دوست نداشته باش زیرا کنون با اعجاز عشق تو دیگر از این غم که مایه نیرومندی من بود اثری باقی نمانده است. محبوب من مرا فقط به خاطر عشق دوست داشته باش تا بتوانی جاودانه دوستم داشته باشی...                               ویلیام شکسپیر



| *| نوشته شده در 88/07/29 و ساعت 19:38 توسط الهه |

آرزویم اینست نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز...

وبه اندازه هر روز تو عاشق باشی...عاشق آنکه تو را دوست بدارد به همان اندازه...



| *| نوشته شده در 88/07/24 و ساعت 9:36 توسط الهه |

آمدی چه زیبا ...گفتم دوستت دارم ...چه صادقانه...پذیرفتی...چه فریبانه؟؟؟

آغوشم برایت باز شد...چه ابلهانه...با تو خوش بودم...چه کودکانه؟؟؟

همه چیزم شدی...چه زود؟

بخاطر یک کلمه مرا ترک کردی...چه ناجوانمردانه؟؟؟

نیازمندت شدم...چه حقیرانه...واژه قریب خداحافظ به میان آمد...چه بی رحمانه؟؟؟

ومن سوختم چه عاشقانه....

ولی هنوز دوستت دارم

.

.غریبه



| *| نوشته شده در 88/07/24 و ساعت 9:32 توسط الهه |

زیباست بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ است و غم انگیز است دور از تو

ای کاش می دانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربونت زندگی چه ناشکیباست؟؟؟بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن.



| *| نوشته شده در 88/07/24 و ساعت 9:23 توسط الهه |

محکوم ولی همیشه بی گناه

سهم من از زندگانی هیچ بود

دل به هر کس خوش نمودم پوچ بود

رنج غربت به تن خسته نشست

درد تنهایی عمرم را شکست

روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت

یه شبی عاشق شدم سالها پشیمانی گذشت

سر گذشت دیگران عبرت نشد

خود شدم عبرت برای دیگران



| *| نوشته شده در 87/11/15 و ساعت 0:23 توسط الهه |

تقدیم به اشکی که سالهای سال در قفس مژگانم پنهان شده بود و حالا با نوشتن این خاطره راهی برای نجات سیل اشکهایم باز شده و قطرات ریز و درشت اشک بر روی گونه هایم جاری میشوند. تقدیر چنین بود که من یک زندانی غم باشم و راه خوشبختی یک جوان را از دریچه نگاهش به او نشان بدهم. حالا که قلب جوان آزاد شده دوست دارم با صدای بلندی که نهرها از جنبش و حرکت خود مات شوند و قلب گرگهای درنده از حرکت باز بماند فریاد بزنم:

دوستت دارم ولی افسوس که تو هرگز نمیدانی...



| *| نوشته شده در 87/11/13 و ساعت 23:15 توسط الهه |

قلبم کلبه ی قدیمیست. گرم و دنج. هر بار که مسافری می آید کلبه را چراغانی میکنم. دل می بندم و از یاد می برم  که مسافر برای رفتن آمده است...



| *| نوشته شده در 87/11/13 و ساعت 17:25 توسط الهه |

عشق شاید تنها جایزه ی این روزگاره نا مهربان است که برای بردنش نیازی به پارتی نیست برایش مهم نیست که شاهی یا گدا مردی یا زن هر که هستی باش فقط تنها شرطش این است که ارزش آن را بشناسی...


| *| نوشته شده در 87/11/13 و ساعت 17:19 توسط الهه |

به پایان فکر نکن زیرا اندیشیدن به پایان هر چیزی شیرینی حضورش را تلخ می کند

 

بگذار که پایان تو را غافلگیر کنددرست مثل آغاز...



| *| نوشته شده در 87/11/13 و ساعت 17:6 توسط الهه |

دل شکسته

چرا دنیا پر از حادثه های وارونه

عاشق کسی میشی که عاشقی نمی دونه

من به دنبال تو و تو دنبال کس دیگه

هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی نمی رسه

من واسه چشمای نازنین تو یه دیوونم

من دوست دارم ولی علتشو نمیدونم

حالا که میخوای بری بذار نگاهت بکنم

چون یه بار دیگه میخوام دلو ساکت بکنم

یه چیزی فقط بذار واسه روز تولدت

هدیمو بیارم و بازم بدم دست خودت

آدما فکر میکنن شاعرا خیلی غم دارن

کاش فقط این بود اونا خیلی کسارو کم دارن

عاشق کسی میشن که عاشقاش فراوونه

بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه

اونیو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره

شایدم دوست داره ولی به روش نمیاره

ولی نه اینا مال نداشتنه لیاقته

اگه حرفم میزنه با تو فقط یه عادته

نکنه جمله هاشو پای محبت بذاری

بهتره حرفاشو به حساب عادت بذاری

از خودش نمی شنوی اگه یه روز بخواد بره

وقتی پرسیدی ازش میگه آره مسافره



| *| نوشته شده در 87/11/12 و ساعت 1:9 توسط الهه |

دلتنگی

به رسم شهر دلتنگم                 نگاهم را زیارت کن

نگاه پر نیازم را                        به چشمانت تو دعوت کن

تو می گفتی غمی دارم            اگر رفتم حلالم کن

برو باشد ولی من هم                خدا و عالمی دارم

برو باشد ولی شبها                  اگر دیدی یک آهنگ است

بدان من گریه می کردم              از این دنیا دلم تنگ است

من از دنیا گله مندم                     که از عشق تو کم دارم

مرا در خود کمی حل کن              نگو رفتم خداحافظ

                 کمی دیگر معطل کن



| *| نوشته شده در 87/11/12 و ساعت 0:52 توسط الهه |


elahe13712000

الهه

elahe13712000

http://elahe13712000.blogfa.com

دل شکستگان

<- BlogAndPostTitle->

دل شکستگان

سلام دوستای گلم به وب خودتون خوش اومدید امیدوارم رضایت بخش باشه و حتما" نظر بدید اسمم الهه ولی دوستان به اختصار میگن الی. در کل دلم خیلی گرفته خوشحال میشم لحظاتی هر چند مختصر با هم باشیم. شاد باشید....

دل شکستگان

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog